خوش صیدِ غافلی به سر تیر آمدهست
زه کن کمانِ ناز که نخجیر آمدهست
۱روزی به کارِ تیغِ تو آید نگاه دار
این گردنی که در خمِ زنجیر آمدهست
۲کو عشق تا شوند همه معترف به عجز
اول خرد که از پیِ تدبیر آمدهست
۳عشقی که ما دواسبه از او میگریختیم
این است کـآمدهست و عنانگیر آمدهست
۴ملکِ دلِ مرا که سواری بس است عشق
با یک جهان سپاه به تسخیر آمدهست
۵در خاره کندهاند حریفان به حکمِ عشق
جویی که چند فرسخ از آن شیر آمدهست
۶بی لطفیای به حالِ تو دیدم که سوختم
وحشی بگو که از تو چه تقصیر آمدهست
۷