ساقی بده آن باده که اکسیرِ وجود است
شویندهٔ آلایش هر بود و نبود است
۱بیزیبق و گوگرد که اصل زرِ کانیست
مفتاحِ درِ گنج، طلاخانهٔ جود است
۲بی گردش خورشید، کم و بیش حرارت
کآن زر از او هر چه فراز است و فرود است
۳قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی
در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است
۴سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش
از هر دو عجب این که نه بود و نه نمود است
۵هم عهد در او سود و زیانِ همه عالم
وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است
۶در عالم هستی که ز هستی به در آییم
ما را چه زیان از عدم سود وجود است؟
۷ما گوشهنشینان خرابات الستیم
تا بوی مِیی هست در این میکده مستیم
۸مطرب به نوای ره ما بیخبران زن
تا جامه درانیم ره جامهدران زن
۹آورد خُمی ساقی و پیمانه بر آن زد
تو نیز بِجو سازِ خود و زخمه بر آن زن
۱۰زآن زخمه که بیحوصله از شحنه هراسد
خنجر کن و زخمش به دل بیجگران زن
۱۱آن نغمه بر آور که فُتد مرغ هوایی
زآن رشته گره بر پر بیهودهپران زن
۱۲بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد
بر طنطنهٔ کوکبهٔ تاجوران زن
۱۳این میکده وقف است و سبیل است شرابش
بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن
۱۴بگذار که ما بیخود و مدهوش بیفتیم
این نغمهٔ مستانه به گوش دگران زن
۱۵ما گوشهنشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۶ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد
بر دارِ «انا الحق» سر منصور برآرد
۱۷آن می که فروغش شده خضر ره موسی
آتش ز نهاد شجر طور برآرد
۱۸آن می که افق چون شَوَدَش دامنِ ساغر
خورشید ز جیب، شب دیجور برآرد
۱۹آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش
صد مردهٔ سرمست سر از گور برآرد
۲۰آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم
ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد
۲۱آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده
سد «العطش» از سینهٔ کافور برآرد
۲۲آن می به کسی دِه که به میخانه نرفتهست
تا آن میاش از مست و ز مستور بر آرد
۲۳ما گوشهنشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۲۴کو مطربِ خوشنغمه که آتش اثر آید
کآن نغمه برآرد که ز جان دود بر آید
۲۵آن نغمه که سِرِ می و میخانه کند فاش
تا زاهد پیمانهشکن شیشهگر آید
۲۶آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش
از راه نفس بوی کباب جگر آید
۲۷آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش
جان رقصکنان بر سر آن رهگذر آید
۲۸آن نغمهٔ شیرین که پرد روح به سویش
مانند مگس کاو به سلامِ شکر آید
۲۹آن نغمهٔ پر حال که در کوی خموشان
هر نالهاش از عهدهٔ صد جان به درآید
۳۰ز آن نغمه خبر ده به مناجاتی مسجد
بی آن که چو ما از دو جهان بیخبر آید
۳۱ما گوشهنشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۳۲دیریست که ما معتکف دِیر مغانیم
رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم
۳۳لای ته خُم صندل سر ساخته یعنی
ایمن شده از دردسر کون و مکانیم
۳۴چون کاسه شکستیم، نه پر ماند و نه خالی
بیکیسهٔ بازار چه سود و چه زیانیم؟
۳۵ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم
هر چند که اندر گرو رطل گرانیم
۳۶شیریم سر از منت ساطور کشیده
قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم
۳۷پروانهای از شعلهٔ ما داغ ندارد
هر چند که چون شمع سراپای زبانیم
۳۸هشیار شود هر که در این میکده مست است
اما دگرانند چنین، ما نه چنانیم
۳۹ما گوشهنشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۴۰رندان خرابات سر و زر نشناسند
چیزی به جز از باده و ساغر نشناسند
۴۱بیخود شده و برده وجود و عدم از یاد
درویش ندانند و توانگر نشناسند
۴۲رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ
دور فلک و گردش اختر نشناسند
۴۳یابند که در ظلمت میخانه حیات است
آن چشمه که میجست سکندر نشناسند
۴۴بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند
غیر از می چون خون کبوتر نشناسند
۴۵دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه
شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند
۴۶هستند شناسای می و میکده چون ما
فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند
۴۷ما گوشه نشینان خرابا الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۴۸تا راه نمودند به ما دیر مغان را
خوش میگذرانیم جهان گذران را
۴۹از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست
نشینده کس آوازهٔ اندوه جهان را
۵۰دیری نه ، بهشتی ، ز می و مغبچه در وی
از کوثر و از جام فراغت دل و جان را
۵۱آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت
خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را
۵۲دیری که سر از سجدهٔ بت باز نیاورد
هرکس که در او خورد یکی رطل گران را
۵۳مسجد نه که در وی می و میخواه نگنجد
سد جوش در این راه هم این را و هم آن را
۵۴غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی
هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را
۵۵ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۵۶ترسا بچهای کز می و جامش خبرم نیست
خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست
۵۷کافر شدم از بسکه کنم سجده به پایش
اینست که زناری از او بر کمرم نیست
۵۸ناقوس نوازم که مناجات بت اینست
در حلقهٔ تسبیح شماران گذرم نیست
۵۹آنجا که صلیب است نمودار سر دار
پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست
۶۰گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر
گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست
۶۱شیخی پس سد چله پی دختر ترسا
آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست
۶۲ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز
تا بستن زنار بگویم خبرم نیست
۶۳ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۶۴گر عشق کند امر که زنار ببندیم
زنار مغان در سر بازار ببندیم
۶۵سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم
تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم
۶۶گر صومعه داران مقلد نپسندند
هر چند گشایند دگر بار ببندیم
۶۷معلوم که بر دل چو در لطف گشاید
آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم
۶۸برلب تری باده و خشک ار نم او حلق
پیداست چه طرف از در خمار ببندیم
۶۹آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش
راه سخن مردم هشیار ببندیم
۷۰ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۷۱خواهم که شب جمعهای از خانه خمار
آیم به در صومعه زاهد دین دار
۷۲در بشکنم و از پس هر پرده زرقی
بیرون فکنم از دل او سد بت پندار
۷۳بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر
آرم به در صومعه سد حلقه زنار
۷۴مردان خدا رخت کشیدند به یکبار
چیزی به میان نیست به جز جبه و دستار
۷۵این صومعه داران ریایی همه زرقند
پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار
۷۶می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست
بر مست نگیرند سخن مردم هشیار
۷۷ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۷۸رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم
حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم
۷۹سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول
از شک و گمانی به یقینی نرسیدم
۸۰بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته
یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم
۸۱گفتند درون آی و ببین ماحصل کار
غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم
۸۲گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند
هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم
۸۳جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس
آن میطلبی گفت که هرگز نچشیدم
۸۴دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ
با دردکشان باز به میخانه دویدم
۸۵ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۸۶المنة لله که ندارم زر و سیمی
کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی
۸۷شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
باید ز پی جان خود افروخت جحیمی
۸۸نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی
۸۹ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی
۹۰بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور
دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی
۹۱ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع
ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی
۹۲گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست
سد سال توان زیست به تحریک نسیمی
۹۳ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۹۴دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه
کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه
۹۵خواهم که سر آوازهای از تازه بسازم
کرند به بازار به آواز چغانه
۹۶سر کندن و انداختنش را چه توان گفت
مرغی که نه آبی طلبیدهست و نه دانه
۹۷در عهد که بوده ست که یک بار شنودهست
تاریخ جهان هست فسانه به فسانه
۹۸بلبل هدف تیر نمودن که پسندد
خاصه که بود بلبل مشهور زمانه
۹۹جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
۱۰۰ساقی سخن مست دراز است ، بده می
تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه
۱۰۱ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۰۲گر شکوهای آمد به زبان بزم شراب است
باید که بشویند ز دل عالم آب است
۱۰۳زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد
آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است
۱۰۴ابری برسد روزی و جانش به تن آید
آن ماهی تفسیده که در آب سراب است
۱۰۵گر قهقههاش نیست مخوان مرغ به کویش
آن کبک که آرامگهش جای عقاب است
۱۰۶پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک
تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است
۱۰۷وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می
وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است
۱۰۸کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند
خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است
۱۰۹ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۱۰میخانه که پروردهام از لای خم او
بادا سر من خاک ته پای خم او
۱۱۱حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه
آن خشت که بوده ست به بالای خم او
۱۱۲در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح
خاکی به کف آرم مگر از جای خم او
۱۱۳سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید
بنت العنب آن بکر طرب زای خم او
۱۱۴توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید
آبی که زند موج ز دریای خم او
۱۱۵در زردی خورشید قیامت به خود آییم
ما را که صبوحیست ز صهبای خم او
۱۱۶ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۱۷وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید
کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید
۱۱۸آن ساقی باقی که پی جرعه کش او
خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید
۱۱۹آن درد که در میکده او به سفالی ست
لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید
۱۲۰خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش
آن کس که سدش بنده زرین کمر آید
۱۲۱در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید
۱۲۲گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند
آن وقت که آواز خروس سحر آید
۱۲۳گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت
مستی که شبانگاه از آنجا به درآید
۱۲۴ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
۱۲۵