ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست
بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست
۱این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی
این فتنه دگر چیست که از خواب گران جست
۲من بودم و دل بود و کناری و فراغی
این عشق کجا بود که ناگه به میان جست
۳در جرگهٔ او گردن جان بست به فتراک
هر صید که از قید کمند دگران جست
۴گردن بنه ای بستهٔ زنجیر محبت
کز زحمت این بند به کوشش نتوان جست
۵گفتم که مگر پاس تف سینه توان داشت
حرفی به زبان آمد و آتش ز دهان جست
۶وحشی می منصور به جام است مخور هان
ناگاه شدی بیخود و حرفی ز زبان جست
۷