گهر پاشی که این گوهر گزین کرد
به سوی بحر معنی رو چنین کرد
۱که ناظر رخش راندی با رفیقان
به دل صد کوه غم از بار حرمان
۲به روز و شب و بیابان میبریدند
که روزی بر لب دریا رسیدند
۳نه دریا بلکه پیچان اژدهایی
ازو افتاده در عالم صدایی
۴به روی خاک مستی مانده بیتاب
به لب آورده کف در عالم آب
۵ز دوران هر زمان شور دگر داشت
از آن رو کآب تلخی در جگر داشت
۶ز موج دمبدم در وقت توفان
نهادی نردبان بر بام کیوان
۷به کف گردید موجش صولجانها
ز عالم برد بیرون گوی جانها
۸ز روی آب او عالی حصاری
کشیده خویشتن را بر کناری
۹عیان در زیر چادر خوشخرامی
عجب با لنگری عالی مقامی
۱۰زمام اختیار از کف نهاده
عنان خود به دست غیر داده
۱۱کمان اما ز بند چله آزاد
ز تیرش پردهٔ سر رفته بر باد
۱۲در آبش سینه چون مرغابیان گم
برون آورده از دریا سر و دم
۱۳شده مصقل در آن بحر گهریاب
که تاریکی برد ز آیینهٔ آب
۱۴بسی مردمربا عشرت سرایی
در آن نیکویی آب و هوایی
۱۵چو الیاسش گذر بر روی عمان
به منزل برده بادش چون سلیمان
۱۶چو خیمه چادر از هر سو عیانش
ستون خیمه از تیر میانش
۱۷به روی آب از بادش شتابی
عیان از دور بر شکل حبابی
۱۸چه میگویم شهابی بود ثاقب
شدی در یک نفس از دیده غایب
۱۹اشارت کرد ناظر سوی تجار
که در کشتی کشند از هر طرف بار
۲۰به یاران سوی کشتی گشت راهی
چو یونس کرد جا در بطن ماهی
۲۱به گردون شد ز ملاحان ترانه
به روی آب کشتی شد روانه
۲۲زدش آهنگ ملاحان ره هوش
ز سوز آن زدش خون در جگر جوش
۲۳کشید از دل سرود بینوایی
خروشان شد ز ایام جدایی
۲۴که یا رب کس به حال من مبادا
به این آشفتگی دشمن مبادا
۲۵منم خود را ز غم رنجور کرده
به پای خویش جا در گور کرده
۲۶ز بخت واژگون صد درد بر دل
گرفته زنده در تابوت منزل
۲۷تنی از مشت محنت رفته از دست
به مهد غصه خود را کرده پا بست
۲۸اگر بودی ز طفلان عقل من بیش
نکردی جور این مهدم جگر ریش
۲۹میان آب با چشم در افشان
به سرگردانی خود مانده حیران
۳۰منم بر باد داده خانه خویش
جدا افتاده از کاشانهٔ خویش
۳۱گرفتاری ز عمر خود به تنگی
گرفته جای در کام نهنگی
۳۲مگر یاری نماید باد شرطه
رهم از شور این خونخوار ورطه
۳۳