فسون سازی که این افسون نماید
بدینسان بر سر افسانه آید
۱کزین معنی خبر چون یافت منظور
که ناظر شد ز بزم خرمی دور
۲دمی از فکر این خالی نمیبود
دلش را میل خوشحالی نمیبود
۳به شبها سوختی چون شمع تا روز
نبودی یک نفس بیآه جانسوز
۴همیشه پا به دامان الم داشت
ز مهجوری سری بر جیب غم داشت
۵برین میداشت خود را تا زید شاد
ولی هم در زمان میرفتش از یاد
۶ترا از یار اگر باریست بر دل
نپنداری کز آن یار است غافل
۷به استادی نهان میدارد آن بار
وگرنه هست از بارت خبردار
۸محبت هرگز از یکسر نباشد
نباشد این کشش تا زو نباشد
۹نباشد تا کششها از زر ناب
دود کی از پیش بیتاب سیماب
۱۰غم بسیار روزی داشت بر دل
به خاصی چند بیرون شد ز منزل
۱۱برای دفع غم شد جانب دشت
به خاصان هر طرف راندی پی گشت
۱۲که گردی ناگهان برخاست از دور
به پیش گرد مرکب راند منظور
۱۳برون از گرد آمد کاروانی
فتاده شور از ایشان در جهانی
۱۴حدا گو را حدا از حد گذشته
شتر کف کرده و رقاص گشته
۱۵شترهای دو کوهان سبک پا
ز کوهان بر فلک جا داده جوزا
۱۶درای استران را نالهٔ کوس
شترها را دهان زنگ پابوس
۱۷ز بانگ اسب در خر پشته خاک
صدای گاو دم رفتی بر افلاک
۱۸اساس خسروی دیدند تجار
ز خود کردند اسبان را سبکبار
۱۹دعا کردند بر شهزاده منظور
که از روی تو بادا چشم بد دور
۲۰به دلخواه تو بادا هر چه خواهی
به فرمان تو از مه تا به ماهی
۲۱زمانی در مقام لطف کوشید
از ایشان حال هر جا بازپرسید
۲۲قضا را بود این آن کاروانی
که میدادند از ناظر نشانی
۲۳جوانی پیش او گردید حاضر
به دستش داد مکتوبی ز ناظر
۲۴چو شهزاده سر مکتوب بگشود
برآمد از دماغش بر فلک دود
۲۵ز سوز نامهاش در آتش افتاد
ز دست هجر داد بیخودی داد
۲۶به ایشان داد رخصت تا گذشتند
به خاصان گفت تا از راه گشتند
۲۷به دل سد غم در این اندیشه میبود
که چون خود را رساند پیش او زود
۲۸به خود گفتی کز اینها گر شوم دور
که میداند کجا رفتهست منظور
۲۹نهم رو در بیابان از پی او
روم چندان که این دولت دهد رو
۳۰به فکر کار خود بسیار کوشید
چنین با خویش آخر مصلحت دید
۳۱که رخش عزم سوی شهر تازد
به سوز هجر روزی چند سازد
۳۲پس آنگه افکند طرح شکاری
بود کز پیش بتوان برد کاری
۳۳چو دید این مصلحت با خود در این کار
جهاند از جا سمند باد رفتار
۳۴به سوی شهر از آنجا بارگی راند
قدم در گوشه بیچارگی ماند
۳۵به فکر اینکه گیرد چارهای پیش
نهد پا در پی آواره خویش
۳۶