جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷٬۳۳۲ نتیجه برای «چند» · صفحهٔ ۳۴۰ از ۶۱۱
- بخش ۵۸ - صفت شهر مکه شرفها الله تعالی ناصرخسرو قبادیانی… جد حرام که سوی مغرب است که آن را باب ابراهیم خوانند. بر سر چاهی درختی چند بلند است و بزرگ شده، و از مسجد حرام بر جانب مشرق بازاری بزرگ کشیده است از جنوب سوی شمال و بر سر بازار از جانب جنوب کوه ابوقبیس است و دامن کوه ابوق …
- شمارهٔ ۱۴۸ - در شکایت از روزگار و مدح پیغمبر بزرگوار و یاد از کعبهٔ معظمه خاقانی شروانیتا چند بهر صیقلی رنگ چهرههاخود را به رنگ آینه رعنا برآورم
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش میرمیران وحشی بافقیمجملا از وجود او نگذاشتغیرخاکستری و چند شرر
- در ستایش شاه غیاثالدین و شهزادگان وحشی بافقیچند طرحی گر بری زین باغ چندان نیست دورهست در فردوس طرح این عمارتها ضرور
- بخش ۳۲ - در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور وحشی بافقیز پرویز اربدینسان دردمندیاز اینجا تا سپاهان نیست چندی
- بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان سعدی شیرازیبه تقلید کافر شدم روز چندبرهمن شدم در مقالات زند
- بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب جلال الدین محمد مولویکرد نادیده و در خانه بکوفتکای کنیزک چند خواهی خانه روفت
- فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود جلال الدین محمد مولوی… یار فهم کرد. چون در خدمت عطّار آمدی شکر بسیار است امّا میبیند که سیم چند آوردی به قدر آن دهد. سیم اینجا همّت و اعتقاد است به قدر همّت و اعتقاد سخن فرود آید. چون آمدی به طلب شکر در جوالت بنگرند چه قدر است به قدر آن پیمای …
- بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه السّلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش جلال الدین محمد مولویبیهشیها جمله اینجا بازیستچند جان داری که جان پردازیست
- بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس جلال الدین محمد مولویچون تو بینایی پی خر رو که جَستچند پالاندوزی ای پالانپرست؟!
- بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل جلال الدین محمد مولویچند ازینها گفتهای با هرکسیتا جواب سرد بشنودی بسی
- بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی جلال الدین محمد مولویموش تن زان ریسمان بازش کشدچند تلخی زین کشش جان میچشد
