جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۱۷۹ نتیجه برای «جز» · صفحهٔ ۳۷۹ از ۶۸۲
- قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - مطلع دوم سعدی شیرازیز مال و منصب دنیا جز این نمیماندمیان اهل مروت که یاد باد فلان
- قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در ستایش امیر انکیانو سعدی شیرازیاین پنج روزه مهلت ایام آدمیآزار مردمان نکند جز مغفلی
- بخش ۲ - حکایت سعدی شیرازیکس از لشکر ما ز هیجا بروننیامد جز آغشته خفتان به خون
- بخش ۱ - سرآغاز سعدی شیرازیبه لطفم بخوان و مران از درمندارد به جز آستانت سرم
- بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی سعدی شیرازیگر از فتنه آید کسی در پناهندارد جز این کشور آرامگاه
- غزل شمارهٔ ۱۱۷۲ جلال الدین محمد مولویای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مدهجز عاشقی آتش دلی کید از او بوی جگر
- بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست همچون آن مرغی کی قصد صید ملخ میکرد و به صید ملخ مشغول میبود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمیبینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش میبین تا چشم نیز باز شدن جلال الدین محمد مولویدست را مسپار جز در دست پیرحق شدست آن دست او را دستگیر
- سیو دوم جلال الدین محمد مولویجز این بنگوییم، وگر نیز بگوییمگویند خسیسان که: « محالست و علالا »
- بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پایمرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبهای باز نگردد الی آخره جلال الدین محمد مولویقیمت آن را نداند جز ملوکفاجتهد بالبیع ان لا یخدعوک
- بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره جلال الدین محمد مولویتا ببیند مؤمن و گبر و جهودکه درین صندوق جز لعنت نبود
- بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام جلال الدین محمد مولویآن چه چشمست آن که بیناییش نیستز امتحانها جز که رسواییش نیست
- بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر جلال الدین محمد مولوینقش باشد پیشِ نقّاش و قلمعاجز و بسته چو کودک در شکم
