جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷٬۳۳۲ نتیجه برای «چند» · صفحهٔ ۵۸۵ از ۶۱۱
- شمارهٔ ۹۰ - در ستایش اتابک منصور فرمانروای شماخی و ابوالمظفر شروان شاه خاقانی شروانیقدح لب کبود است و خم در خوی تبچرا زخمه تب لرزه چندان نماید
- شمارهٔ ۹۱ - مطلع دوم خاقانی شروانیقوی چار بینان ارکانش چندانکه دور فلک هفت بنیان نماید
- شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری خاقانی شروانیبینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان
- قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در ستایش میرمیران وحشی بافقیبه دوران انصاف و ایام عدلشبه هم الفت گرگ و میش است چندان
- بخش ۳۰ - در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت وحشی بافقیچو چندی با خیالش عشق بازدپس آنگه از وصالش سرفرازد
- قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز سعدی شیرازیچندت نیاز و آز دواند به بَرّ و بَحردریاب وقت خویش که دریای گوهری
- بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت جلال الدین محمد مولویزانک هفصد پرده دارد نورِ حقپردههای نور دان چندین طَبَق
- بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید جلال الدین محمد مولویجان ما آن توست ای شیرخوپیش ما چندی امانت باش گو
- بیست و سوم جلال الدین محمد مولویمیگفت با حق مصطفی: « چون بینیازی تو ز ماحکمت چه بود؟ آخر بگو در خلق چندین چیزها »
- فصل چهل و هشتم - شخصی امامت میکرد و خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً جلال الدین محمد مولوی… که تازه میکند ؟ و اگر دلها حیات خویش در آن سوختن و باد بردادن نبینند چندین چون رغبت کنند در سوختن ؟ آن دلها که در آتش شهوات دنیا سوخته و خاکستر شدند هیچ ایشان را آوازهای و رونقی میبینی میشنوی ؟ لَقَدْ عَلِمْتُ وَمَا ال …
- بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمیخواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیهالسلام در گهواره و یحیی است علیهالسلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقفتر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ میگریست و من نیز میگریستم کی سی سال ریاضت بیریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ میباید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار جلال الدین محمد مولویگوید از چندین ره دور و درازکین حقیقت بود و این اسرار و راز
- بخش ۱ - سر آغاز جلال الدین محمد مولویحلق بخشید او عصای عدل راخورد آن چندان عصا و حبل را
