جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۸۵۵ نتیجه برای «گه» · صفحهٔ ۶۲۶ از ۷۳۸
- سیو سوم جلال الدین محمد مولویز دام عشوه پر خود نگهدارکه تا از اوج و از بالا نمانی
- بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول جلال الدین محمد مولوینجهد از تخییلها نی شه شودتیر شه بنماید آنگه ره شود
- بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر میکرد و میگفت کی عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ جلال الدین محمد مولویچون درآمد خوش در آن باغ آن جوانخود فرو شد پا به گنجش ناگهان
- بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد جلال الدین محمد مولویوای کز آواز این بیست و چهارکاروان بگذشت و بیگه شد نهار
- بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا جلال الدین محمد مولویآب از بالا به پستی در رودآنگه از پستی به بالا بر رود
- بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده جلال الدین محمد مولویکاذبی با صادقی چون شد روانآن دروغش راستی شد ناگهان
- بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة جلال الدین محمد مولویبس صفای بیحدودش داد اووانگه از ظلمت ضدش بنهاد او
- چهاردهم جلال الدین محمد مولویلاله و گلبرگها، عکس تو آمد، مهانیشکر از قند تو، پر شده بین بند بند
- بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش جلال الدین محمد مولویدیدن نورست، آنگه دیدِ رنگوین به ضدِّ نور دانی بیدرنگ
- بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی جلال الدین محمد مولویتا علف چیند ببیند ناگهانبازیی دیگر ز حکم آسمان
- بخش ۱۳۴ - وسوسهای کی پادشاهزاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی میکرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره جلال الدین محمد مولویمر بشر را پنجه و ناخن مبادکه نه دین اندیشد آنگه نه سداد
- بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخره جلال الدین محمد مولویرو دو تا مو زان کرم با دست آروانگهان آمن بخسپ و غم مدار
