جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۱٬۹۴۲ نتیجه برای «گل» · صفحهٔ ۶۳۲ از ۹۹۶
- قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان سعدی شیرازیخجل شوند کنون دختران مصر چمنکه گل ز خار برآید چو یوسف از زندان
- شمارهٔ ۵۴ - حکایت سعدی شیرازیگل رویش به تازگی بشکفتمیخرامید و زیر لب میگفت
- بخش ۱ - سرآغاز سعدی شیرازیکلاهِ سعادت یکی بر سرشگلیمِ شقاوت یکی در برش
- غزل شمارهٔ ۱۷۹۱ جلال الدین محمد مولویپَردهْست بر احوال من، این گفتن و این قال منای ننگِ گلزارِ ضمیر، از فِکرتِ چون خار من
- بیست و سوم جلال الدین محمد مولویآبی که جفت گل بود، کی آینهٔ مقبل بودچون او جدا گردد ز گل، آیینه گردد پرصفا
- فصل چهل و هشتم - شخصی امامت میکرد و خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً جلال الدین محمد مولوی… نْ ذَکَرَنِیْ اگر حقّ همنشین او نبودی در دل او شوق حقّ نبودی هرگز بوی گل بی گل نباشد هرگز بوی مُشک بی مشک نباشد. این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد همچون سخنهای دیگر نباشد مصراع شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید. شب و …
- بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره جلال الدین محمد مولویگل فرو شست از سر و بیجان دویددر پی او رفت و چادر میکشید
- بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی جلال الدین محمد مولوینک هلالی با بلالی یار شدزخم خار او را گل و گلزار شد
- فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی جلال الدین محمد مولوی… زراندودی. گرسنگی سؤال است از طبیعت که «در خانهٔ تن خللی هست، خشت بده گِل بده» خوردن جواب است که «بگیر» ناخوردن جواب است که «هنوز حاجت نیست آن مُهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن» طبیب میآید نبض میگیرد؛ آن …
- بخش ۱ - سر آغاز جلال الدین محمد مولویچون مزاج آدمی گِلخوار شدزرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
- بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو جلال الدین محمد مولویصبر مه با شب منور داردشصبر گل با خار اذفر داردش
- هجدهم جلال الدین محمد مولویساکن گلشن و چمن پیش خوشان همچو منوارهم از چه و رسن زانک برون چنبرم
