جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۳۲۱ نتیجه برای «ست» با فیلتر سعدی، سایر قالبها · صفحهٔ ۱ از ۲۷
- حکایت شمارهٔ ۷ سعدی شیرازییکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همیگفت: ای پسر! چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزیست اگر به روزیده بودی به مقام از ملائکه درگذشتی.
- حکمت شمارهٔ ۵۱ سعدی شیرازیحکیمی که با جُهّال دراُفتد توقعِ عزّت ندارد وگر جاهلی به زبانآوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگیست که گوهر همیشکند.
- شمارهٔ ۴ - مجلس چهارم سعدی شیرازیبسم الله الرحمن الرحیم نام خداوندیست که تا او نخواهد صبا پردهٔ گل نشکفاند و باد گیسوی شمشاد نجنباند، بیحکم او زمرد غنچه بیجاده نشود، بیصنع او لاله پر ژاله نگردد، نام ملکیست که به دست عملهٔ صبا قامت سرو پیراسته است و …
- شمارهٔ ۲۸ سعدی شیرازیقلم به یاد تو در مشت من نمیگنجدکه دیر شد که نرفتهست در دوات امید
- حکمت شمارهٔ ۴۲ سعدی شیرازینه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست. کار اندرون دارد نه پوست.
- حکایت شمارهٔ ۲ سعدی شیرازی… ا از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که مُلکش با دگران است.
- شمارهٔ ۱۴ سعدی شیرازیگل به چمن در بر است، ماه مگر یا خور استسرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار
- حکایت شمارهٔ ۱۴ سعدی شیرازیمردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدا …
- حکایت شمارهٔ ۵ سعدی شیرازیسرهنگزادهای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دیدم که عقل و کِیاستی و فهم و فِراستی زایدالوصف داشت، هم از عهدِ خُردی آثارِ بزرگی در ناصیهٔ او پیدا.
- حکایت شمارهٔ ۲۶ سعدی شیرازی… تا شبی که آتشِ مَطبَخ در انبارِ هیزمش افتاد و سایرِ املاکش بسوخت وز بسترِ نرمش به خاکسترِ گرم نشاند. اتّفاقاً همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همیگفت: ندانم این آتش از کجا در سرایِ من افتاد؟ گفت: از دلِ درویشان.
- شمارهٔ ۲۶ - ترکیب بند سعدی شیرازیدوران تو نادر اوفتادستکاین حسن، خدا به کس ندادست
- حکایت شمارهٔ ۱۰ سعدی شیرازیامّا به شُکر و مِنّتِ باری، پس از مدّتی باز آمد، آن حلقِ داوودی متغیّر شده و جمالِ یوسفی به زیان آمده و بر سیبِ زَنَخْدانش چون بِهْ گردی نشسته و رونقِ بازار حُسنش شکسته، متوقّع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:
