جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۵ نتیجه برای «شمع» با فیلتر ناظر و منظور (وحشی بافقی) · صفحهٔ ۱ از ۲
- نظر اعتبار بر صورت عالم گشودن و راه سخن به گام عرفان طی نمودن در سر این معنی که درون از پردهٔ موجودات واجبالوجودی هست و برون از حلقهٔ کاینات معبودی که حرکت هر جانداری از قدرت اوست و کثرت تغییر عالم شاهد بر وحدت او وحشی بافقیچه پرتو نور شمع صبحگاه استچه قوت سیر بخش پای ماه است
- خبر یافتن منظور از رفتن ناظر و برون آمدن از شهر آشفته خاطر و به کاروان مقصود رسیدن و از نامهٔ ناظر شادمان گردیدن وحشی بافقیبه شبها سوختی چون شمع تا روزنبودی یک نفس بیآه جانسوز
- در منشاء انشاء این نامه غریبالمعانی و باعث تصنیف این نسخهٔ نادر بیانی وحشی بافقیچراغم را نشانده صرصر آهمن و جان کندن شمع سحرگاه
- رو به میدان معانی کردن و تیغ دو زبان برآوردن در مدح شهسواری که از دو انگشت نوک تیغ دو سر دیدهٔ شرک را کور نمود و از بنان ذوالفقار پیکر باب خیبر گشاده وحشی بافقیمگر فرمان دهی صاحب زمان راکه شمعی از تو افروزد جهان را
- بیان ظلمت شب دوری و اظهار محنت مهجوری و شرح حال ناظر دور از وصال منظور و صورت احوال او در پایداری وحشی بافقیدر این تاریک شب خود را رساندبه یک دم شمع عمرم را نشاند
- خواب دیدن منظور را و زنجیر پاره ساختن وصیت جنون در بیان مصر انداختن وحشی بافقیچنین تا از فلک بنمود مهتابجهان را داد نور شمع مه تاب
- طلوع کردن اختر معانی از افق سپهر نکته دانی در تعریف شبی که اخترش طعنه بر نور بدر میزد و صحبتش طعنه بر شام قدر وحشی بافقیبه پیک روی آن شمع رسالتفرو شد در زمین مهر از خجالت
- شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازی وحشی بافقینظر زان نار خرم گشت بسیارکه روشن دید شمع بخت از آن نار
- نشستن شاهزاده بر تخت شهریاری و بلند آوازه گشتن در خطبهٔ کامکاری و در اختصار قصه کوشیدن و لباس تمامی بر شاهد فسانه پوشیدن وحشی بافقیبه دل کردش بدانسان آتشی کارکه میکاهید هر دم شمع کردار
- عروس خیال از حجلهٔ اندیشه برون آوردن و او را در نظر ناظران جلوه دادن در تعریف بزمگاه سرور و صفت دامادی منظور وحشی بافقیفروزان شمع بزم آرای عصمتدر یکدانهٔ دریای عصمت
- یاد نمودن ناظر از بزم آشنایی و ناله کردن از اندوه جدایی و شکایت بخت نامساعد بر زبان آوردن و حکایت طالع نامناسب بیان کردن وحشی بافقیکه ای شمع شبستان نکوییگل بستان فروز خوبرویی
- رفتن شاهزاده منظور به شکار و باز را بر کبک انداختن و شام فراق ناظر را به صبح وصال مبدل ساختن وحشی بافقیپریشان کرده بر سرموی سوداچو شمع مردهای بنشسته از پا
