جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۶٬۰۳۹ نتیجه برای «آید» · صفحهٔ ۱ از ۵۰۴
- غزل شمارهٔ ۱۱۳۰ جلال الدین محمد مولویآید هر دم رسول از طرف شهر یاربا فرح وصل دوست با قدح شهریار
- شمارهٔ ۱۷۶ جامیآید به برم چون تو نگاری نه و هرگزتازد به سرم چون تو سواری نه و هرگز
- بخش ۵۵ - در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته میآید جلال الدین محمد مولویبود شاهی بود او را بندهایمرده عقلی بود و شهوتزندهای
- بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید جلال الدین محمد مولویپس قبایت تنگ آید باز پساین کند با خویشتن خود هیچ کس
- بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام جامیبا پسر گفت پیری از همدانکای در اطوار کار خود همه دان
- شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی رودکی سمرقندیبویِ جویِ مولیان آیَد هَمییادِ یارِ مهربان آیَد هَمی
- بخش ۲۲ - سرود رفته باز آید که ناید؟ اقبال لاهوریسرود رفته باز آید که ناید؟نسیمی از حجاز آید که ناید؟
- بخش ۷۳ - خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون اقبال لاهوریخضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برونکاروان زین وادی دور و دراز آید برون
- بخش ۲۳ - اگر میآید آن دانای رازی اقبال لاهوریاگر میآید آن دانای رازی بده او را نوای دلگدازی
- بخش ۱۴۴ - که گفت او را که آید بوی یاری؟ اقبال لاهوریکه گفت او را که آید بوی یاری؟که داد او را امید نوبهاری؟
- بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بیلذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت میکند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی جلال الدین محمد مولویبود مَردی پیش ازین نامَش نَصوحبُد زِ دَلاکیِ زَن او را فُتوح
- بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر میکن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بیچون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر میشود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة جلال الدین محمد مولویتا دو سال این کار کرد آن مرد کاربعد از آن امر آمدش از کردگار
