جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۳٬۷۶۸ نتیجه برای «پر» با فیلتر مثنوی · صفحهٔ ۱ از ۳۱۴
- بخش ۸۹ رودکی سمرقندیپر بکنده، چنگ و چنگل ریختهخاک گشته، باد خاکش بیخته
- بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بیخویشتن شده جلال الدین محمد مولویپر طاوست مبین و پای بینتا که سؤ العین نگشاید کمین
- بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست جلال الدین محمد مولویپر خود میکند طاوسی به دشتیک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
- بخش ۱۹ ابوالقاسم فردوسیپر از کینه سالار توران سپاهخروشان بیامد به آوردگاه
- بخش ۱۶ ابوالقاسم فردوسیپر اندیشه بنشست لهراسپ دیربفرمود تا پیش او شد زریر
- بخش ۱۸۲ - پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوهتر و محتشمتر و پر نعمتتر و دلگشاتر جلال الدین محمد مولویگفت معشوقی به عاشق کای فتیتو به غربت دیدهای بس شهرها
- بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی جلال الدین محمد مولویای غلام اکنون تو پر بین مشک خودتا نگویی درشکایت نیک و بد
- بخش ۶۰ - رسید معتمر بعد از چندگاه به سر قبر ایشان و بر آنجا درختی دیدن پر خطهای زرد و سرخ جامیبعد شش سال معتمر یا هفتبه سر روضه نبی می رفت
- بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیرهایست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پارهای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. همچون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او همچنین میبیند و اعتماد نمیکند جلال الدین محمد مولویباز زفت و فربه و لَمتُر شودآن تنش از پیه و قوّت پُر شود
- بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی میمرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه میکرد و شعر میگفت و میگریست و سر و رو میزد و دریغش میآمد لقمهای از انبان به سگ دادن جلال الدین محمد مولویبعد از آن گفتش کای سالار حرچیست اندر دستت این انبان پر
- بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن جلال الدین محمد مولویدر تنور پر ز آتش در فکندآن زمان دستارخوان را هوشمند
- حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه عطار نیشابوریرفت مردی بازآمد پر شتابگفت پر خونست چاه و نیست آب
