غلامی با طبق میرفت خاموش
طبق را سر بپوشیده به سرپوش
۱یکی گفتش چه داری بر طبق تو؟
مکن کژی بگو با من بهحق تو؟
۲غلامش گفت ای سرگشته! خاموش
چرا پوشیدهاند این بر تو سر پوش
۳ز روی عقل اگر بایستی این راز
که تو دانستیی، بودی سرش باز
۴که میداند که چرخ سالخورده؟
چه میسازد به زیر هفت پرده؟
۵سپهر بوالعجب زو پر شگفت است
که یک یک دورهٔ او ناگرفتهست
۶به پیش چارطاق ِ هفتپوشَش
بدین بارو که یارد کرد کوشش
۷فلک را کیسه پردازیست پیوست
که کارش بوالعجب بازیست پیوست
۸ز پرگاری که در بر میبگردد
ز بس سرگشتگی سر میبگردد
۹که داند کاین فلکها را چه دَور است؟!
نهان در زیر هر دورش چه جور است
۱۰ازین گلشن که گلهاش از ستارهست
چو بیکاران نصیب ما نظارهست
۱۱بداند هرکه دارد در هنر دست
که او را جز روِش کاری دگر هست
۱۲فلک جُستی بسی، زد در تک و تاز
نیافت از هیچ سو گم کرده را باز
۱۳