حکیمی را یکی زر در بدل زد
حکیم اندر حق او این مثل زد
۱که در دامت چنان آرم به مردی
که بر یک جست دَه گَردَم بگردی
۲زهی هیبت که گردون یک اثر دید
که بر یک جست چندینی بگردید
۳اگر صد قرن دیگر زود گردد
چو از دودیست هم در دود گردد
۴جهان را گر فراز و گر فرودست
گل تیرهست یا دود کبودست
۵فلک گر دیر گر زود است گردان
میان این گل و دودست گردان
۶بدین پُرقوتی کهافلاک گردد
کجا از بهر مشتی خاک گردد
۷چنین جرمی عظیم القدر ای دوست
نگردد از پی مشتی رگ و پوست
۸چنین دریا به ما عاجز نگردد
ز بهر شبنمی هرگز نگردد
۹مگس پنداشت کان قصاب دمساز
برای او درِ دکان کند باز
۱۰چه میگویم عجب نیست از خدایی
که بهر دانه راند آسیابی
۱۱فلک گردان ز بهر جان پاک است
نه از بهر کفی آبست و خاک است
۱۲قدم در نه درین ره همچو مردان
که خدمت کار توست این چرخ گردان
۱۳ولیکن روزکی چندی جهاندار
درین حبس زمین کردت گرفتار
۱۴که تا چون بگذری زین حبس فانی
تمامت قدر آن گلشن بدانی
۱۵از آن کانی که جانها گوهر اوست
فلک از دیرگه خاک در اوست
۱۶فلک در جنب آن کان اصل گردیست
که آن کان را فلک چون لاژوردیست
۱۷چو در فهم گهر جان میکنی تو
چگونه فهم آن کان میکنی تو
۱۸بسی کوکب که بر چرخ برین است
صد و ده بار مهتر از زمین است
۱۹بباید سی هزاران سال از آغاز
که تا هر یک بهجای خود رسد باز
۲۰اگر سنگی بیندازی از افلاک
به پانصد سال افتد بر سر خاک
۲۱زمین در جنب این نه سقف مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
۲۲ببین تا تو ازین خشخاش چندی
سزد گر بر بروت خود بخندی
۲۳چو خشخاشی همیپوشی تو از ناز
کجا یابی تو این خشخاش را باز؟
۲۴تو زین خشخاش کی آگاه گردی
که سی سوراخ در خشخاش کردی
۲۵ازین نُه چارطاق ِ پر ستاره
به تو نرسد مگر لختی نظاره
۲۶