شنودم من که پیری بود کامل
نه چون پیران دیگر مانده غافل
۱نه شب خفتی و نه روز آرمیدی
بروز و شب کسش خفته ندیدی
۲کسی پرسید کای پیر دل افروز
چرا هرگز نه شب خفتی و نه روز
۳بدو گفتا نخسبد مرد دانا
بهشت و دوزخش در شیب و بالا
۴یکی پیوسته میتابند در شیب
دگر را میدهند آرایش و زیب
۵میان خلد و دوزخ در زمانه
چگونه خوابم آید در میانه
۶نیاوردست کس خطی بنامم
که تا من زین دو جا اهل کدامم
۷دلی پر تفت و جانی پر تب و تاب
چگونه یابد آخر چشم من خواب
۸چو دل پر تفت و جان پرتاب باشد
نگونساری من درخواب باشد
۹هزاران جان پاک نامداران
فدای خلوت بیدارداران
۱۰عزیزا چند خسبی چشم کن باز
پس زانوی خود خلوت کن آغاز
۱۱مباش آخر از آن مستی پریشان
که شب مهتاب بنماید بدیشان
۱۲چرا خفتی شب مهتاب آخر
چه خواهد آمدن زین خواب آخر
۱۳نیندیشی که چون عمرت سرآید
بسی مهتاب در گورت درآید
۱۴ترا زیر کفن بگرفته خوابی
فرو آید بگورت ماهتابی
۱۵براندیشد کسی چون خواب یابد
که در گورش بسی مهتاب تابد
۱۶شب مهتاب چون میآیدت خواب
که عاشق خواب کم یابد بمهتاب
۱۷نکو نبود چه گوید مرد هشیار
بخفته عاشق و معشوق بیدار
۱۸چه معشوق و چه عاشق این چه لافست
بخاکی کی رسد پاکی گزافست
۱۹تو مرد گلخن نفس و هوایی
کجا مردان عشق پادشایی
۲۰