رکویی زی نظام آورد آن پیر
که پر زر کن مکن زنهار تقصیر
۱نظامش گفت این رکوه بزرگست
که در من میفتد گویی که گرگست
۲ندارد گفت سودت پر زرش کن
مکن نیمه ولیکن تا سرش کن
۳گشادند آن دم از درجی یکی در
که تا در رکوه کردند اندکی زر
۴نه آن رکوه تهی بستد نه شد دور
سته در دست او درمانده دستور
۵به ده بار دگر زر کرد بیشش
چو رکوه پر نبد میبود پیشش
۶به آخر رکوه پر زر کرد او را
ز پیش خود فراتر کرد او را
۷چو صوفی زر ستد در حالت افتاد
به نزدیک نظام آمد باستاد
۸نثارش کرد بر سر رکوه زر
چو شد رکوه تهی افکند بر در
۹بدو گفتا نشستم روزگاری
که تا فرق ترا آرم نثاری
۱۰چو اندر خورد تو چیزی ندیدم
ز تو بر تو فشاندم وارهیدم
۱۱ز تو زر هم برای تو پذیرم
ز تو گیرم زر و بر تو نگیرم
۱۲عزیزا چون تو نقد آن نداری
که سلطان را نثاری درخور آری
۱۳ز حق میخواه جانت را معانی
که تا هرچت دهد بر وی فشانی
۱۴چه دولت بیش از آن دانی گدا را
که جانی برفشاند پادشا را
۱۵منم در عشق، سرگردان بمانده
ز خود بی خود شده حیران بمانده
۱۶میان خواب و بیداریم حالیست
که جانم را در آن حد کمالیست
۱۷اگر آن دم نبودی حاصل من
تهی کردی از آن دم، دم دل من
۱۸دلم را از جهان لذت جز آن نیست
چه میگویم که آن دم از جهان نیست
۱۹کسی کاو نیست عاشق آدمی نیست
که او را با چنان همدم دمی نیست
۲۰اگر در اصل کار آن دم نبودی
وجود آدم و عالم نبودی
۲۱دمی کآن از سر عشق است جان را
بدان دم زندگی دانم جهان را
۲۲زهی عطار در اسرار راندن
مسلم شد ترا گوهر فشاندن
۲۳عنان را باز کش از راه اسرار
که ره دورست و مرکب نیست رهوار
۲۴