به ناموسی قوی میرفت آن شاه
یکی را دید خوش بنشسته در راه
۱بدو گفت ای نشسته بر زمین خوش
تو میخواهی که من باشی چنین خوش؟
۲چنان گفتا که من روشن نباشم
من آن خواهم که اصلاً من نباشم
۳هر آنگاهی که در تو من نماند
دوی در راه جان و تن نماند
۴اگر جان و تنت روشن شود زود
تنت جان گردد و جان تن شود زود
۵چو پشت آینه است آن تیرگی تن
ولی جان روی آینهست روشن
۶چو بزدایند پشت آینه پاک
شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک
۷چو فردا رویها بعضی سیاه است
نه بعضی رویها مانند ماه است؟
۸چو پشت آینه چون روی گردد
یکی باشد اگر صد سوی گردد
۹کسی هرگز نگفت از دور آدم
مثال حشر تن به زین به عالم
۱۰ز حشرت نکته روشن بگویم
تو بشنو تا منت بی من بگویم
۱۱همه جسم تو هم امروز معناست
که جسم اینجا نماند زانکه دنیاست
۱۲ولی چون جسم بند جان گشاید
همه جسم تو اینجا جان نماید
۱۳همین جسمت بود اما منور
وگر بی طاعتی از جسم مگذر
۱۴شود معنی باطن جمله ظاهر
بلاشک این بود تبلی السرایر
۱۵محمد را چو جان تن بود و تن جان
سوی معراج شد با این و با آن
۱۶اگر گویی که تن دیدم که خاکست
تن خاکی چگونه جان پاکست؟
۱۷جوابت گویم اندر گور بنگر
تو خود کوری که گفت ای کور بنگر
۱۸به چشمت گور خشت و خاک درهست
به چشم دیگری روضه ست و حفرهست
۱۹کسی کاو روضه داند دید خاکی
چرا تن را نخواند جان پاکی
۲۰ولی تا در زمان و در مکانی
نیاری دید هرگز تن به جانی
۲۱