امانت کلمهٔ توحید میدان
که از وی زنده میماند ترا جان
۱حیات انس و جن دایم بجانست
وجود جملهشان قایم بجانست
۲حیات جان بود از نور کلمه
مبادا هیچکس مهجور کلمه
۳کتاب چارگانه با صحایف
همان تفسیر و تحقیق و لطایف
۴همان اخبار و آن آثار مشهور
که هست اندر کتب آن جمله مسطور
۵تمامت شرح توحید است جانا
که تا بینا شود زان مرد دانا
۶بقای اهل کفرو اهل ایمان
ز نور کلمه توحید میدان
۷بدنیا در بدان نورند قایم
به عقبی در بقا یابند دایم
۸بنفیش اهل کفر اندر جحیمند
باثباتش محبان در نعیمند
۹شراب نفی خوردند اهل خذلان
باثباتند دایم اهل ایمان
۱۰بود هم مرهم ریش اندران گنج
بودهم نوش و هم نیش اندران گنج
۱۱درو هم دارو و درد است مدفون
درو هم لطف و هم قهر است مخزون
۱۲بود مدفونش اندر نفی و اثبات
شقاوتهای جمله با سعادات
۱۳امین میباش در حفظ امانت
مکن یک لحظه اند روی خیانت
۱۴که تا از جملهٔ احرار باشی
ابد دل زمرهٔ ابرار باشی
۱۵تو حق صحبت گنج امانت
توانی از خود ای صاحب دیانت
۱۶بخوان آن را ز قرآن وز اخبار
براه شرع در میباش هشیار
۱۷سر مویی مشو دور از شریعت
که تا حقش گذاری در حقیقت
۱۸چو صاحب شرع ز تو خوشنود گردد
زیانهای تو یکسر سود گردد
۱۹بچشم اندر ز تو جویند امانت
درو گر کرده باشی یک خیانت
۲۰بقدر آن خیانت دور گردی
ز اصل دوستی مهجور گردی
۲۱نشاید خواندت آنگه ز انسان
شوی ز انعام از قرآن توبرخوان
۲۲بجان رنجور و از حضرت شوی دور
مقامت نار باشد خالی از نور
۲۳هر آنکس کو نگهدارد امانت
بجای آوردن حق در دیانت
۲۴توان خواندن مر او را آدمیزاد
بود آدم از آن فرزند دلشاد
۲۵نسب ز آدم بود او را بمعنی
بصورت میکند خود جمله دعوی
۲۶چو شد آدم صفت باشد ز اخبار
بود از جمله احرار و ابرار
۲۷پسر باشد یقین اندر حقیقت
بود نسبت همین اندر طریقت
۲۸همیشه نسبت معنی نگهدار
بمحشر تا نباشی تو گنهکار
۲۹نسب گر منقطع گردد ز معنی
بصورت او نماند جز که دعوی
۳۰ز دعوی کار مردم برنیاید
که کار هر یک از معنی گشاید
۳۱شناس جوهر و حفظ امانت
بجا آوردن حق دیانت
۳۲قبائی بود بر بالای احمد
که شد پوشیده سر تا پای احمد
۳۳امانت را بحق دارنده او بود
چوشد آزاد از خود بنده اوبود
۳۴کمال آن شناس و حفظ آن کار
نبد جز در خور سالار مختار
۳۵ز هر یک او نصیب بیکران یافت
شد از اهل سعادت هر که آن یافت
۳۶چو بخشیدت نصیبی زان سعادت
پی دل گیر در کوی ارادت
۳۷