بیان الارشاد
بخش ۳ - آغاز سخن عطار
تمامت طول و عرض آفرینش
ز بهر تست اگر داری تو بینش
بهشت و دوزخ و رضوان و مالک
فروع و اصلش از منها و ذلک
برای تست جمله آفریده
ترا از بهر حضرت برگزیده
اگرچه بس شریفت آفریدند
پی شغل بزرگت پروریدند
به جان و دل شنو از من سخن را
بجو از اصل اصل خویشتن را
نگر تا در چه شغل و در چه کاری
مکن با جان خود زنهارخواری
ببین تا خود چه چیزی، وز کجایی
بجو از خویش اصل آشنایی
به چشم باطن خود خویش را بین
نه ریش و سبلتی ای مرد مسکین
به صورت آنی از چه غیر اینی
تو معنی بین اگر مرد یقینی
تویی تو گر تو خود را بازیابی
مقام فخر و عز و ناز یابی
نه چشم و صورتی ای مرد رهرو
تو صورت بین مشو زنهار بشنو
تویی اعجوبهٔ صنع الهی
تویی مقصود صنع پادشاهی
طلسم بند و زندانست صورت
از آن زندان برون شو بیضرورت
تو جسم و صورت خود را قفس دان
چو بشکستی شدی فیالحال پران
اگر هستی کبوتر ور خودی باز
قفس بشکن بهجای خویش شو باز
چو این آلات را از بهر صورت
به تو دادند ترا شد این ضرورت
نباید در شقاوت خرج کردن
از آن دوزخ نباید درج کردن
کمال خویش اینجا کسب کن هان
تو خود را از طلسم جسم برهان
مزیّن کن به حکمت جان خود را
که تا عارف شوی هر نیک و بد را
وجود خود به حکمت کن تو گلشن
که تا احوال گردد بر تو روشن
حقیقت راه خود را باز بینی
مبادا باطل از حق برگزینی
تو راه شرع را ره دان حقیقت
که تا باشی تو از اهل طریقت
خلاف شرع جمله باطل آمد
وزان بیحاصلیها حاصل آمد
اگر خواهی که یابی نزد حق بار
سر کوی شریعت را نگهدار
ز خواب و خورد و خفت و گفت زنهار
به تدریج اندک اندک کم کن ای یار
که تا صافی شوی خود را بدانی
کزان دانش فزایی زندگانی
به چشم خود جمال خویش بنگر
که هستی تو در این ویرانه درخور؟
غریبی اندرین ویرانه گلخن
فراموشت شد آن آباد گلشن
وطنگاه نخستین تو آنست
که از چشم سرت دایم نهانست
اگر تو دوست داری آن وطنگاه
شوی از خاصگان حضرت شاه
چو تو با معدن اصلی روی زود
خدا گردد در این حال از تو خوشنود
مشو زنهار گرد آلود این خاک
که تا راهت بود بالای افلاک
ملک را خدمت دیوان مفرمای
ملک را کار در دیوان مفرمای
که تا مستوجب هر بد نگردی
سزای جای دیو و دد نگردی
رفیقان بد و نیکند با تو
همه چون دانه و ریگند با تو
چو کبر و بخل و حرص و شهوت و آز
همان مکر و حسد پس کبر و پس ناز
چو علم و حکمت و پرهیزکاری
پس آنگه پیشه کن در بردباری
مبدّل کن تو آنها را بهاینها
که تا سودت شود جمله زیانها
چو شد تبدیل اخلافت میسر
شوی صافی و روحانی و انور
به فکرت چشم معنی را کنی باز
شود معلومت آنگه سر هر راز
درونت جوهری بر جمله افزون
بود اصلش ورای هفت گردون
تو تا دانای آن جوهر نگردی
ز تو ظاهر نگردد هیچ مردی
شناسش چون یکی را حاصل آمد
حقیقت دان که آنکس واصل آمد
بود مقصود ره دانستن اوی
چو دانستی بری از این مکان روی
منازل قطع کردن ره بریدن
شب و روز اندر آن وادی دویدن
مراد آنست کان جوهر بدانی
خوری زان دانش آب زندگانی
چو علمت با خبر انباز گردد
عمل با هر دو آن دمساز گردد
مدد بخشد خدایت از هدایت
شوی صاحبقدم اندر هدایت
چو زان دانش کنی حاصل ضیا را
بهقدر خویش بشناسی خدا را
اگرچه هست آن جوهر گزیده
حقیقت دان که هست آن آفریده
زبان عاجز شود از شرح ذاتش
ولی بعضی توان گفت از صفاتش
ورا بخشید معبود یگانه
ز لطف خود صفات بیگانه
ز روی دیگر او کار تو سازد
به نور خویش جسمت را نوازد
نه خارج از بدن باشد نه داخل
نداند این سخن جز مرد کامل
شناسایی گهر کار عزیز است
نداند هر کسی کان خود چه چیز است
به تازی آن گهر را روح خوانند
ازو مردم به جز نامی ندانند
نظام سرّ و روح از سرّ سر دان
کزان نورند دائم هر دو گردان
تو سرّ سر بخوانش یا خفی دان
ز هر کس این حکایت مختفی دان
تمامت انبیا زنده بدانند
که آن سر خفی را میبدانند
مزیّن اولیا زان نور باشند
از آن پیوسته زان مسرور باشند
به نور قلب و عقل و روح عامی
شود پیدا چو دارد نیکنامی
بدان هر کس که شد زنده نمیرد
فنا دیگر گریبانش نگیرد
سخن چون منغلق خواهید ای یار
نباید گفت منکر گردد اغیار
بلی سرّ خفی را جز که ابرار
نداند دیگری از جمع احرار
سزای روح قدسی آدم آمد
که فخر ملک و تاج عالم آمد
به صورت قبلهٔ روحانیان شد
به معنی پیشوای انس و جان شد
مزیّن چون بدان گوهر شد آدم
امانت داشتن گشتش مسلم
بدان گوهر کشیدن شاید آن یار
که بود آدم بدان جوهر سزاوار
چو آدم گشت از آن جوهر مُزّین
امانت داشتن را شد مبیّن
یقین گشتش که در باب فتّوت
امانت داشتن هست از مروّت
چو آدم شد بدان خلعت مکرّم
از آن گنج مروّت گشت خرّم
به جان میداشت آدم پاس آن گنج
که تا از دشمنش ناید بدو رنج
امانت داشتن کاری عظیم است
دل سنگین کوه از وی دو نیم است
زمین و آسمان را نیست یارا
پذیرفتن نهان و آشکارا
بهجان و دل کند آدم قبولش
گهی خواند ظلوم و گه جهولش
گهی عاصی و گه عادیش خوانند
به صورت دورش از جنت برانند
عتابی ظاهرا بر وی براند
به راه باطنش با خویش خواند
خرابآباد گردد او به صورت
به اشگ چشم شوید آن کدورت
شود گنج امانت را سزاوار
که تا پوشیده میدارد ز اغیار
خرابی جای گنج پادشاه است
چه دانی تا خرابی خود چه جاه است!
بنای دوستی خود بر عتابست
عتاب اندر محبت فتح بابست
محبت چون که بر آدم اثر کرد
بهکلی خویش را از خود بهدر کرد
قبول منصب علم اسامی
همان حور و قصور شادکامی
خوشیهای بهشت هشتگانه
همان عیش و حیات جاودانه
تمامت طوق و تاج و تخت جنّت
نهاد اندر ره عشق و محبّت
یقین بودش که با آن برگ و آن ساز
نشاید عشقبازی کردن آغاز
فدا کردی همه اندر ره عشق
که تا بارش بود بر درگه عشق
مجرد شد از آن جمله علایق
بر او مکشوف شد جمله حقایق
زبان حال خواجه گفتش ای باب
به دست من شود مفتوح این باب
به معنی زان سبق بردم ز اخوان
که من برداشتم این گوهر از کان
چو خاص ماست این گوهر تویی باب
به یاری زن قدم این نکته دریاب
تمامت انبیا جویای آنند
در این ره جمله از ما باز مانند
دل خود را برون آور از آن بند
به بوی فقر قانع باش و خرسند
نیارد کرد کس آن را تمنا
که اقطابند و خاص حضرت ما
بود در امتم هر جا غریبی
ازین گوهر بود او را نصیبی
بهین امتان از بهر اینند
که اندر حفظ این گوهر امینند
بدانست آدم از راه نبوّت
که خاص او نیامد این فتوّت
طریق عشقبازی کرد آغاز
گهی با راز میبد گاه با ناز
امانت را بهجان میداشت پاسی
ز حوطی قرب مینوشید کاسی
