پیر ما میرفت هنگام سحر
اوفتادش بر خراباتی گذر
۱نالهٔ رندی به گوش او رسید
کای همه سرگشتگان را راهبر
۲نوحه از اندوه تو تا کی کنم
تا کیم داری چنین بی خواب و خور
۳در ره سودای تو درباختم
کفر و دین و گرم و سرد و خشک و تر
۴من همی دانم که چون من مفسدم
ننگ میآید تو را زین بی هنر
۵گرچه من رندم ولیکن نیستم
دزد و شب رو رهزن و دریوزهگر
۶نیستم مرد ریا و زرق و فن
فارغم از ننگ و نام و خیر و شر
۷چون ندارم هیچ گوهر در درون
مینمایم خویشتن را بد گهر
۸این سخن ها همچو تیر راسترو
بر دل آن پیر آمد کارگر
۹دردیی بستد از آن رند خراب
درکشید و آمد از خرقه بدر
۱۰دردی عشقش به یکدم مست کرد
در خروش آمد کهای دل الحذر
۱۱ساغر دل اندر آن دم دم بدم
پر همی کرد از خم خون جگر
۱۲اندر آن اندیشه چون سرگشتگان
هر زمان از پای میآمد به سر
۱۳نعره میزد کاخر این دل را چه بود
کین چنین یکبارگی شد بی خبر
۱۴گرچه پیر راه بودم شصت سال
میندانستم درین راه این قدر
۱۵هر که را از عشق دل از جای شد
تا ابد او پند نپذیرد دگر
۱۶هر که را در سینه نقد درد اوست
گو به یک جوهر دو عالم را مخر
۱۷بگسلان پیوند صورت را تمام
پس به آزادی درین معنی نگر
۱۸زانچه مر عطار را داده است دوست
در دو عالم گشت او زان نامور
۱۹