گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر
۱چون کسی از عشق هرگز جان نبرد
گر تو هم از عاشقانی جان مبر
۲گر ز جان خویش سیری الصلا
ور همی ترسی تو از جان الحذر
۳عشق دریایی است قعرش ناپدید
آب دریا آتش و موجش گهر
۴گوهرش اسرار و هر سری ازو
سالکی را سوی معنی راهبر
۵سرکشی از هر دو عالم همچو موی
گر سر مویی درین یابی خبر
۶دوش مست و خفته بودم نیمشب
کوفتاد آن ماه را بر من گذر
۷دید روی زرد ما در ماهتاب
کرد روی زرد ما از اشک تر
۸رحمش آمد شربت وصلم بداد
یافت یک یک موی من جانی دگر
۹گرچه مست افتاده بودم زان شراب
گشت یک یک موی بر من دیدهور
۱۰در رخ آن آفتاب هر دو کون
مست و لایعقل همی کردم نظر
۱۱گرچه بود از عشق جانم پر سخن
یک نفس نامد زبانم کارگر
۱۲خفته و مستم گرفت آن ماه روی
لاجرم ماندم چنین بی خواب و خور
۱۳گاه میمردم گهی میزیستم
در میان سوز چون شمع سحر
۱۴عاقبت بانگی برآمد از دلم
موجها برخاست از خون جگر
۱۵چون از آن حالت گشادم چشم باز
نه ز جانان نام دیدم نه اثر
۱۶من ز درد و حسرت و شوق و طلب
میزدم چون مرغ بسمل بال و پر
۱۷هاتفی آواز داد از گوشهای
کای ز دستت رفته مرغی معتبر
۱۸خاک بر دنبال او بایست کرد
تا نرفتی او ازین گلخن به در
۱۹تن فرو ده آب در هاون مکوب
در قفس تا کی کنی باد ای پسر
۲۰بی نیازی بین که اندر اصل هست
خواه مطرب باش و خواهی نوحهگر
۲۱این کمان هرگز به بازوی تو نیست
جان خود میسوز و حیران مینگر
۲۲ماندی ای عطار در اول قدم
کی توانی برد این وادی به سر
۲۳