جان به لب آوردم ای جان درنگر
میشوم با خاک یکسان درنگر
۱چند خواهم بود نی دنیا نه دین
عاجز و فرتوت و حیران درنگر
۲دور از روی تو کار خویش را
مینبینم روی درمان درنگر
۳میفروشم آبروی خویشتن
بر درت چون خاک ارزان درنگر
۴گر نگه کردن به من ننگ آیدت
سوی من از دیده پنهان درنگر
۵تا فتادم از تو یوسفروی دور
ماندهام در چاه و زندان درنگر
۶بی سر زلف تو چون دیوانهای
سر نهادم در بیابان درنگر
۷چون به جز تو ننگرم من در دو کون
تو به من نیز آخر ای جان درنگر
۸عشق در وصل تو عطار را
کرد غرق بحر هجران درنگر
۹