هی که را رنگی بود بی کر و فر
بیشکی هر کس برو دارد نظر
۱و آن کس را کاتشی در جان بود
آتشش در جان چه باشد کارگر
۲ترک چشمی هر کرا زد ناوکی
دارد از دست زمانه در جگر
۳هرچه من با عاشقان کردم بجور
گردش ایام آوردش بسر
۴من چنین در آتش از کردار خویش
بلبل بیچاره از من بی خبر
۵ای صبای خوش نسیم آخر بدم
باد سردی بر من و گرمی ببر
۶این بگفت و گشت خامش تا برفت
از وجود نازنینش جان بدر
۷گر تو داری خاطر عطاروش
باشی از فیض خدا صاحب نظر
۸