ای عقل گرفته از رخت فال
بر زلف تو وقف جان ابدال
۱از زلف تو حل نمیتوان کرد
یک شکل ز صد هزار اشکال
۲شرح سر زلف تو دهم من
هرگه که شوم به صد زبان لال
۳ای در ره حل و عقد عشقت
پیران هزار ساله اطفال
۴در معرکهٔ تو شیرمردان
بر ریگ همی زنند دنبال
۵کردی ظلمات و آب حیوان
معروف هم از لب و هم از خال
۶در یوسف مصر کس ندیده است
آن لطف که در تو بینم امسال
۷سربسته از آن بگفتم این حرف
تا بو که حلولیی کند حال
۸اینجا که منم حلول نبود
استغراق است و کشف احوال
۹دل خون شد و زاد ره ندارم
وقت است که جان دهم به دلال
۱۰از هر مژه هر زمان ز شوقت
میبگشایم هزار قیفال
۱۱بگشای به نیستیم راهی
تا در زنم آتشی به اعمال
۱۲مرغ تو منم که تا که هستم
در عشق تو میزنم پر و بال
۱۳صد کوه به یک زمان ببخشی
وانگاه بگیریم به مثقال
۱۴از خرقهٔ هستیم برون آر
تا خرقه درافکنم به قوال
۱۵چون برهنگان بی سر و پای
بگریزم ازین جهان محتال
۱۶چند از متکلمان بارد
وز فلسفیان عقل فعال
۱۷هم فلسفه هم کلام بگذار
از بهر فضولیان دخال
۱۸با عیسی روح هم نفس شو
بگذار جدل برای دجال
۱۹در عشق گریز همچو عطار
تا باز رهی ز جاه و از مال
۲۰