ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو
دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو
۱رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران
چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو
۲نی ز برای تو به جان بار بلای تو کشم
عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو
۳باد جهان بی وفا دشمن من ز جان و دل
گر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو
۴پرده ز روی برفکن زانکه بماند تا ابد
جملهٔ جان عاشقان مست می لقای تو
۵جان و دلی است بنده را بر تو فشانم اینکه هست
نی که محقری است خود کی بود این سزای تو
۶چشم من از گریستن تیره شدی اگر مرا
گاه و بهگاه نیستی سرمه ز خاک پای تو
۷گر ببری به دلبری از سر زلف جان من
زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو
۸هست ز مال این جهان نقد فرید نیم جان
می نپذیری این ازو پس چه کند برای تو
۹