آن را که نیست در دل ازین سر سکینهای
نبود کم از کم و بود از کم کمینهای
۱خواهی که از قرینه بدانی که عشق چیست
ناخورده می ز عشق ندانی قرینهای
۲در دار ملک عشق خلیفه کسی بود
کو را بود ز در حقیقت خزینهای
۳مرغی است جان عاشق و چندانش حوصله
کز هر دو کون لایق او نیست چینهای
۴شهبیت سر عشق که مطلوب جمله اوست
بیتی است بس عجب مطلب از سفینهای
۵عمری ز عرش و فرش طلب کردی این حدیث
چل روز نیز واطلب از قعر سینهای
۶در عشق اگر سکینه پدید آیدت نکوست
لیکن به زهد هیچ نیرزد سکینهای
۷طوفان عشق چون ز پس و پیش در رسد
جز در درون سینه نیابی سفینهای
۸ای ساقی امشب از سر این جمع برمخیز
هر لحظه پر کن از می دوشین قنینهای
۹چندان شراب ده تو که با منکر و مقر
در سینهای نه مهر بماند نه کینهای
۱۰بشکن پیاله بر در زهاد تا مگر
در پای زاهدی شکند آبگینهای
۱۱عطار در بقای حق و در فنای خود
چون بوسعیدمهنه نیابی مهینهای
۱۲