ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده
در هر زبان خوشی لب تو مثل شده
۱آوازهٔ وصال تو کوس ابد زده
مشاطهٔ جمال تو لطف ازل شده
۲از نیم ذره پرتو خورشید روی تو
ارواح حال کرده و اجسام حل شده
۳جانها ز راه حلق برافکنده خویشتن
در حلقههای زلف تو صاحب محل شده
۴ترک رخت که هندوک اوست آفتاب
آورده خط به خون من و در عمل شده
۵بر توچون من به دل نگریدم روا مدار
آبی که میخورم ز تو با خون بدل شده
۶ای از کمال روی تو نقصان گرفته کفر
وز کافری زلف تو در دین خلل شده
۷چون دیدهام نزول تو در خون جان خویش
در خون جان خویشتنم زین قبل شده
۸در وصف تو فرید که از چاکران توست
سلطان عالم است بدین یک غزل شده
۹