بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای
کار کنارگی نبود جز نظارهای
۱در بحر عشق عقل اگر راهبر بدی
هرگز کجا فتادی ازو برکنارهای
۲وانجا که بحر عشق درآید به جان و دل
عقل است اعجمی و خرد شیرخوارهای
۳در پردهٔ وجود ز هستی عدم شوند
آنها که ره برند درین پرده پارهای
۴بسیار چاره میطلبی تا که سر عشق
یک دم شود به پیش تو چون آشکارهای
۵گر صد هزار سال درین ره قدم زنی
تا تو تویی تو را نتوان کرد چارهای
۶تو درد عشق خود چه شناسی که چون بود
تا بر دلت ز عشق نیاید کنارهای
۷در هر هزار سال به برج دلی رسد
از آسمان عشق بدین سان ستارهای
۸عطار اگر پیاده شوی از دو کون تو
در هر دو کون چون تو نباشد سوارهای
۹