ای آفتاب از ورق رویت آیتی
در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
۱هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال
سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی
۲بر نیت خطت که دلم جای وقف دید
کرد از حروف زلف تو عالی روایتی
۳از مشک خط خود جگرم سوختی ولیک
دل ندهدم که در قلم آرم شکایتی
۴آب حیات در ظلمات ضلالت است
تا کی ز عکس لعل تو یابد هدایتی
۵خورشید را که سلطنت سخت روشن است
بنگر گرفت سایهٔ زلفت حمایتی
۶هر دم ز زلف تو شکنی دیگرم رسد
زان پی نمیبرم شکنش را نهایتی
۷چون زلف تو به تاب درم تا کیم رسد
از زلف عنبر تو نسیم عنایتی
۸زلف توراست از در دربند تا ختن
زان دل فرو گرفت زهی خوش ولایتی
۹عطار تا که بود، نبودش به هیچ روی
جز دوستی روی تو هرگز جنایتی
۱۰