جانا بسوخت جان من از آرزوی تو
دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو
۱چندین حجاب و بنده به ره بر گرفتهای
تا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو
۲چون مشک در حجاب شدی در میان جان
تا ناقصان عشق نیابند بوی تو
۳گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهان
تا جز تو هیچکس نبرد ره به سوی تو
۴در غایت علوی تو ارواح پست شد
کو دیدهای که در نظر آرد علوی تو
۵در وادی غم تو دل مستمند ما
خالی نبود یک نفس از جستجوی تو
۶بسیار جست و جوی تو کردم که عاقبت
عمرم رسید و مینرسد گفت و گوی تو
۷از بس که انتظار تو کردم به روز و شب
عطار را بسوخت دل از آرزوی تو
۸