چون روی بود بدان نکویی
نازش برود به هرچه گویی
۱رویی که ز شرم او درافتاد
خورشید فلک به زرد رویی
۲چون در خور او نمیتوان شد
بر بوی وصال او چه پویی
۳خون میخور و پشت دست میخای
گر در ره درد مرد اویی
۴جانان به تو باز ننگرد راست
تا دست ز جان و دل نشویی
۵تو ره نبری تو تا تویی تو
تا کی تو تویی تویی و تویی
۶چیزی که ازو خبر نداری
گم ناشده از تو چند جویی
۷گر گویندت چه گم شد از تو
ای غره به خویشتن چه گویی
۸باری بنشین گزاف کمگوی
بندیش که در چه آرزویی
۹عطار کجا رسی به سلطان
زیرا که کم از سگان کویی
۱۰