یکی پرسید از مجنون که چونی
که بس بیچارهٔ و بس زبونی
۱چنین گفت او که هستم من خری پیر
بدن سوراخ از بار گلوگیر
۲تنم گرچه نزار و ناتوانست
همه روزی همه بارش گرانست
۳وگر آسایشی را بعدِ صد غم
ز پشتش جامه برگیرند یک دم
۴هزاران خرمگس آید گزنده
همه در ریشِ او نیش اوفکنده
۵که گویم کاش این بیچاره هرگز
ندیدی از چنین آسایشی عز
۶اگر باشی تو کار افتادهٔ راه
چنین کارت بسی افتد باِکراه
۷چو کار افتادگی نبود بغایت
ترا بس خنده آید زین حکایت
۸چو مشغولی بناز و کامرانی
تو کار افتادگی را میندانی
۹کسی باید مرا افتاده در کار
بروزی ماتم خود کرده صد بار
۱۰بحق زنده شده وز خویش مرده
نه از پس ماندگان کز پیش مرده
۱۱تو تا عاشق نگردی نیک جانباز
نیابی سرِّ کار افتادگان باز
۱۲کسی کو در میان ناز ماندست
ز جان بازانِ عاشق باز ماندست
۱۳