مگر روح الله آن شمع دلفروز
به گورستان گذر میکرد یک روز
۱ز گوری نالهای آمد به گوشش
دل از زاریّ آن آمد به جوشش
۲دعا کرد آن زمان تا حق تعالی
به یک دم زنده کردش چون خیالی
۳یکی پیر خمیده چون کمانی
سلامش گفت و ساکن شد زمانی
۴مسیحش گفت پیرا کیستی تو
چه وقتی مُردی و کَی زیستی تو
۵پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار
منم حیّانِ بن معبد چنین زار
۶هزار و هشتصد سالست ای پاک
که تا من مردهام افتاده در خاک
۷ازین سختی نیاسودم زمانی
ندیدم خویش را یک دم امانی
۸مسیحش گفت ای شوریده خوابت
چرا کردند چندینی عذابت
۹بدو گفت این عذاب من کالیمست
برای دانگی مال یتیمست
۱۰مسیحش گفت بی ایمان بمُردی
که از دانگی تو چندین رنج بردی؟
۱۱چنین گفت او که بر اسلام مُردم
که چندین سال چندین رنج بردم
۱۲دعا کرد آن زمان عیسی پاکش
که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش
۱۳مسلمانان مسلمانی گر اینست
ندانم کانچه میبینم چه دینست
۱۴گرت یک جَو حرام ناصوابست
هزار و هشتصد سالت عذابست
۱۵وگر خود مال سر تا سر حرامست
چگویم خود عذابت بر دوامست
۱۶عزیزا چون وفاداری نداری
غم خود خور چو غم خواری نداری
۱۷نداری هیچ گردن سر میفراز
حساب خصم از گردن بینداز
۱۸که چون بر سر نداری عیسی پاک
بسی بینی عذاب از خصم بی باک
۱۹ندانی هیچ کار خویش کردن
بجز عمرت کم و زر بیش کردن
۲۰نمیدانی که تا تو سیم کوشی
بغفلت عمر زرّین میفروشی
۲۱مکن زر جمع چون سیماب درتاب
که خواهی گشت ناگه همچو سیماب
۲۲ازان زر بیشتر در زیرِ خاکست
که از وی بیشتر مردم هلاکست
۲۳زری کان سنگ در کوه و کمر داشت
بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت
۲۴بده از مردمی صد گنج پیوست
ولی یک جَو بمردی کم ده از دست
۲۵خسی کو نان ده آمد از کسی به،
که یک نان ده ز فرمان ده بسی به
۲۶ولی کُشته شدن در پای پیلان
به از نان خوردن از دست بخیلان
۲۷