عطا گفتهست آن مرد خراسان
که حیوانیست با صد کوه یکسان
۱پس کوهی که آن را قاف نامست
مگر آنجایگه او را مقامست
۲بر او هفت صحرا پر گیاهست
پس او هفت دریا پیش راهست
۳در آنجا هست حیوانی قوی تن
که او را نیست کاری جز که خوردن
۴بیاید بامدادان پگاه او
خورد آن هفت صحرا پر گیاه او
۵چو خالی کرد حالی هفت صحرا
بیاشامد بیک دم هفت دریا
۶چو فارغ گردد از خوردن بیکبار
نخفتد شب دمی از رنج و تیمار
۷که من فردا چه خواهم خورد اینجا
همه خوردم چه خواهم کرد اینجا
۸دگر روز از برای او جهاندار
کند صحرا و دریا پُر دگر بار
۹چو حرص آدمی دارد کمالی
خود ایمان نیستش بر حق تعالی
۱۰چگونه ذرّهٔ آتش سرافراز
چو در هیزم فتد از پس رسد باز
۱۱ترا گر ذرّهٔ حرصست امروز
به پس می باز خواهد رفت از سوز
۱۲ترا پس آن نکوتر گر بدانی
که آبی بر سر آتش فشانی
۱۳وگر نه تو نه هشیاری نه مستی
بمانی جاودان آتش پرستی
۱۴وگر یک جَو حرامت در میانست
بهر یک جَو عذابی جاودانست
۱۵