پدر گفتش تو زنهار این میندیش
که برگیرم خیال شهوة از پیش
۱ولی چون تو ز عالم این گزیدی
هم این گفتی و هم این را شنیدی
۲بدان مانست کز صد عالم اسرار
نهٔ تو جز ز یک شهوة خبردار
۳منت زان این سخن گفتم بخلوت
که تا بیرون نهی گامی ز شهوت
۴چو با عیسی توان هم راز بودن
که خواهد با خری انباز بودن
۵چرا با خر شریک آئی به شهوت
چو با عیسی توان بودن بخلوت
۶چو یک دم بیش نیست این شهوة آخر
ازان به جاودانی خلوة آخر
۷چودایم میکند باقیست خلوت
زمانی در گذر یعنی ز شهوت
۸ز شهوة نیست خلوة هیچ مطلوب
کسی کین سر ندارد هست معیوب
۹ولیکن چون رسد شهوة بغایت
ز شهوة عشق زاید بینهایت
۱۰ولی چون عشق گردد سخت بسیار
محبّت از میان آید پدیدار
۱۱محبّت چون بحد خود رسد نیز
شود جان تو در محبوب ناچیز
۱۲ز شهوة درگذر چون نیست مطلوب
که اصل جمله محبوبست محبوب
۱۳اگر کُشته شوی در راه او زار
بسی به زانکه در شهوة گرفتار
۱۴