جوانی داشت دیرینه رفیقی
رسیدش زخم سنگ منجنیقی
۱میان خاک و خون آغشته میگشت
رسیده جان بلب سرگشته میگشت
۲دمی دو مانده بود از زندگانیش
رفیق اندر میان ناتوانیش
۳بدو گفتا بگو تا چونی آخر
جوابش داد تو مجنونی آخر
۴اگر سنگی رسد از منجنیقت
بدانی تو که چونست این رفیقت
۵ولی ناخورده سنگی کی بدانی؟
بگفت این و برست از زندگانی
۶تو نشناسی که مردان در چه دردند
ولی دانند درد آنها که مردند
۷اگر درد مرا دانی دوائی
بکن ور نه برو بنشین بجائی
۸نصیب من چو ماهم زیرِ میغست
دریغست ودریغست و دریغست
۹مرا صد گونه اندوهست اینجا
که هر یک مه ز صد کوهست اینجا
۱۰اگر من قصّهٔ اندوه گویم
بر دریا و پیش کوه گویم
۱۱شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه
چو دریا اشک گردد جملهٔ کوه
۱۲چنین نقلی درست آمد ز اخبار
که هر روزی که صبح آید پدیدار
۱۳میان چار رکن و هفت دایر
شود هفتاد میغ از غیب ظاهر
۱۴بر آن دل کو ز حق اندوه دارد
ز شست و نُه برو اندوه بارد
۱۵ولی هر دل که از حق باشدش صبر
همه شادی برو بارد بیک ابر
۱۶زمین و آسمان دریای دردست
نگردد غرقه هر کو مرد مردست
۱۷چو گیرم بر کنار بحر خانه
ز موجم بیم باشد جاودانه
۱۸فرو رفتم بدریائی من ای دوست
که جان صد هزاران غرقهٔ اوست
۱۹چو چندین جان فرو شد هر زمانی
کجا بادید آید نیم جانی
۲۰عجب نبوَد که گم گردم بیکبار
عجب باشد اگر آیم پدیدار
۲۱