بشهر مصر در شوریدهٔای بود
که در عین الیقینش دیدهای بود
۱چنین گفت او که هر شوریدهٔ راه
که میرد از غم معشوق ناگاه
۲عجب نیست آن، عجب اینست کین سوز
گذارد عاشقی در زندگی روز
۳اگر عاشق بماند زنده روزی
بوَد چون شمع در اشکی و سوزی
۴نگیرد کار عاشق روشنائی
مگر چون شمع سوزد در جدائی
۵چوسوز عاشق از صد شمع بیشست
چو شمعش روشنی از شمع خویشست
۶اگر معشوق یابد عاشق زار
روان گردد بسر مانند پرگار
۷