پدر گفتا که جهلت غالب آمد
دلت این جام را زان طالب آمد
۱که تا چون واقف آئی از همه راز
شوی برجملهٔ عالم سرافراز
۲چو خود را بر فلک این جاه بینی
همه خلق زمین در چاه بینی
۳ز عُجب جاهِ خود از خود شوی پُر
بمانی جاودانی در تکبر
۴اگر در پیش داری جامِ جمشید
که یک یک ذره میبینی چو خورشید
۵چه گر زان جام بینی ذرّه ذرّه
که چون مرگت نهد بر فرق ارّه
۶نداری هیچ حاصل چون جم از جام
که چون جم زار میری هم سرانجام
۷چو هست این جام در چاه اوفتادن
حرامت باد از راه اوفتادن
۸