منم در بود تو بودم تو بنگر
حقیقت عین معبودم تو بنگر
۱منم بودِ رخت تا بنگری تو
ز وصلم هر زمانی برخوری تو
۲ره شرعت سپردم همچو عشاق
که تا کردی مرا در جزو و کل طاق
۳ره شرعت سپردم سالکانه
که تا دادی رهم را بی بهانه
۴ره شرعت سپردم من چو مردان
که تا دادی مرا اسرار جانان
۵ره شرعت سپردستم تو دیدی
که بیشک در همه گفت و شنیدی
۶کنون در شرع تو آباد گشتم
که همچون آتش اندر باد گشتم
۷دلم در شرع تو عین العیان یافت
بهر دم بیشکی راز نهان یافت
۸دلم در شرع تو شد در خدائی
خدائی دید در دید خدائی
۹دلم در شرع تو بیچون فتادست
برون از فتنهٔ گردون فتادست
۱۰دلم در شرع تو دیدار کل دید
اگرچه پر بلا و رنج و ذل دید
۱۱دلم در شرع تو دم از یکی زد
دو همدم بود کلّی در یکی زد
۱۲یکی دیدم من اندر شرعت ای ماه
ز یکّی من نبودم اوّل آگاه
۱۳چو گشتم آگه از شرع تو آخر
شدم اسرار اینجاگاه بی سر
۱۴ز سرّ تو شدم روشن تمامت
چو حشر و نشر در یوم القیامت
۱۵ز شرع تو شدم روشن شب تار
امید من برآمد کل بیکبار
۱۶کنون ای خسرو و سُلطان جمله
تو خورشیدی مه تابان جمله
۱۷نظر کن پیش اندر سوی مسکین
که از تو دارد اینجا عز و تمکین
۱۸ره تو یافت اینجا بی مجازی
که راه تو نخواهد بود بازی
۱۹ره تو هر که بسپارد وی از دل
رسد در عاقبت او سوی منزل
۲۰ره تو هر که بسپرد او در آخر
بدیدی روی خوبت را بظاهر
۲۱ره عشقت ابی حدّ و کمال است
در آخر سالکانت را وصالست
۲۲تمامت سالکانت راه کرده
برون رفته ولی در سوی پرده
۲۳بمانده عاقبت چندی بره باز
همی دون نارسیده در سوی راز
۲۴تو ره بنمای آخر دوستان را
بکن مر سجن ایشان بوستان را
۲۵که ایشان از خودی راهی ندارند
که تا خود در سوی وصل تو آرند
۲۶تو ره بنمودهٔ عشاق عالم
شده ذرّات تو جویان دمادم
۲۷در آخر منزل این دیدار رویت
ببینند و زنندت های و هویت
۲۸اگر بنمائی اینجاگاه رهشان
تو باشی عاقبت جانان بهشان
۲۹گره بگشای از راه تمامت
به منزل در رسان اندر سلامت
۳۰بجان آیند اوّل در سوی دل
که ذات کل بود آخر به منزل
۳۱