خسرونامه
بخش ۱۵ - آغاز داستان عطار
کنیزی بود قیصر را در ایوان
که بودش مشتری هندوی دربان
نبودی آدمی در روم و بغداد
به زیبایی آن حور پریزاد
لبش جان داروی دلبستگان بود
مفرّحنامهٔ دلخستگان بود
دهانش پر شکر چون نُقل دانی
چهگویم پستهٔ چون ناردانی
ز مشک تازه یک یک موی شسته
به آب زندگانی روی شسته
ز ابرو طاق بر گردون فکنده
ز گیسو مشک بر هامون فکنده
حریر عارضش نرمی خز داشت
رخش گلنار و گل را رنگرز داشت
در ایوان شد شه قیصر به شبگاه
نشسته بود آن بت روی چون ماه
به چربی گفت جانا در برم کش
به نقدی بوسهای دو بر سرم کش
کنیزک پیش شاه برجست از جای
نهادش همچو گیسو روی بر پای
شه از قندش شکر را بار میکرد
شکر میخورد و دیگر کار میکرد
چو شه بر تل سیمین برد خیمه
شد از یاقوت، دُرج دُر دو نیمه
چو شیر و شکّرش هر دو بسر شد
کنیزک یکسر از شه بارور شد
پس از یک هفته کاری بود رفته
که شه شد دور از آن ماه دو هفته
برون شد از جزیره همچو بادی
که پیکی در رسیدش بامدادی
که کافر عزم شهر روم دارد
به ترسا قصد نامعلوم دارد
چو اسکندر به آب زندگانی
به سنبل آمد آن جمشید ثانی
سپه چون مور جمله زیر فرمان
شه قیصر به کردار سلیمان
در و دشت از سپاه او سیه شد
ز بیم شاه رنگ از روی مه شد
در آهن غرق کرده همچنان سُم
مگر چشم، از دو گوش اسب تا دُم
ز لشکر پشت ماهی شد شکسته
شکم را باز برآورد خسته
نمیافکند جوشن بیم آن بود
ولیکن پای گاوی در میان بود
چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک
بنازیدی به فرزند مبارک
که گر من مادر فرزند گردم
چو شاخ سبز نیرومند گردم
وگر بیمیوه شد شاخ سرافراز
بسوزد تا بماند بارکش باز
کنون بنگر که چرخ حُقّه کردار
چگونه مُهره گردانید در کار
شه قیصر یکی خاتون زنی داشت
که دل از رشک او ناروشنی داشت
کنیزک بود ملک خود هزارش
وزان صد خادم و صد پیشکارش
رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ
به مه در ننگرستی از تکبّر
ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بود
جهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود
ز کار آن کنیزک آگهی داشت
همی بر کار او اندیشه بگماشت
که گر او را ز قیصر بچه آید
همه کار منش بازیچه آید
شود از تر مزاجی پای کوبی
ببندد دست من بر خشک چوبی
چو من این دم ز آتش دود بینم
گر این آتش نشانم سود بینم
چو چوبی را توانی ساخت تختی
اگر تو خوار بگذاریش لختی
به غفلت چون برآید روزگاری
شود آن چوب تخت آنگاه داری
چو یاری خواهی از یاری که باید
به وقت خویش کن کاری که باید
کنیزی را بر خود خواند بانو
که درمانی بساز و گیر دارو
به حلوا کن همی داروی این درد
شکر لب را بده حلوا و برگرد
مگر زین دارو آن مرغ سبکدل
بیندازد بچه چون مرغ بسمل
که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه
چو گُل خونش بریزم بر سر راه
بگفت این وز پیش آن فسونگر
پری رخ شد برون چون حلقه بر در
چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه
نداد آن گفت را در گوش دل راه
که گر امروز گیرم سست این کار
به صد سختی شوم فردا گرفتار
گُنه نبود بتر زین در طبیعت
مکن با بیگناهی این صنیعت
دل قیصر اگر گردد خبردار
مرا در خون بگرداند چو پرگار
ز قفل غم دلش در بند آمد
به پیش مادر فرزند آمد
که از خاتون شنیدم پاسخ امروز
که داری در شکم دُرّی شبافروز
دل من بسته دارد با خدا کار
نیام این بیوفایی را وفادار
چرا با کودکی گردم فسونساز
که گردد آن فسون آخر به من باز
دلی کاو خویش را نبود نکوخواه
به زودی چشم بد یابد بدو راه
کنون من راز خاتون با تو گفتم
بسی از پرده بیرون با تو گفتم
چنان باید که فرمانم بری تو
بکوشی تا ز فرمان نگذری تو
ترا در خانهٔ خود جای سازم
ز رویت خانه شهر آرای سازم
بیندازم ترا در خانه بستر
بیایم چون قلم پیش تو بر سر
بسازم کار تو پنهان ز خاتون
که تا گل بشکفد از غنچه بیرون
ازین شهرش به شهر خود برم من
به شیر و شکّرش میپرورم من
چو بالا گیرد آنگه بازش آرم
بر قیصر به صد اعزازش آرم
که گر اینجا بماند این گل نغز
زند خاتون ز رشکش خار در مغز
شد آبستن از آن اندیشه بیخویش
چو مستسقی شکم بنهاد در پیش
چو بشنود این سخن تن زد زمانی
گشاد از پسته چون شکّر زبانی
برآن زیبا کنیزک آفرین کرد
که منشیناد بر تو از زمین گرد
چو دور چرخ بادا زندگانیت
مبادا چرخ بی دور جوانیت
ترا من ای کنیزک، گرچه خامم
دلم میسوزد، از جانت غلامم
کسی کز نیکویی دارد نصیبی
نکو خواهی ازو نبود غریبی
ترا گر این سخن ناگفته بودی
خراج گور بر من رفته بودی
کنون کاری که میخواهی بجا آر
مرا زین سرنگونساری بپا آر
کنیزک برد او را سوی خانه
یکی معجون برآمیخت از بهانه
ز خون پر کرده طاسی مینهادند
که عشقی را اساسی مینهادند
تو هم در طاس گردون سرنگونی
نمیدانی که سر در طاس خونی
گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه
فلک بر خون رود، جان بر طبق نه
کنیزک شد سوی کدبانوی خویش
به شادی شکر گفت از داروی خویش
شنود آن قول خاتون، مکر نشناخت
چو چنگش در درون پرده بنواخت
بدو گفت آنچه باید کرد کردی
کنون درمانش کن گر مرد مردی
چو خون خصم در گردن نشاید
به یک دارو دو خون کردن نشاید
کنیزک باز گشت و چون گل از خار
به پیش طاس خون آمد دگر بار
کنیزک پرده دار کار او شد
چو مه در پرده خدمتگار او شد
به شیر و شکّرش پروانه میداد
چو شهدش تربیب در خانه میداد
چو زن را نوبت زادن درآمد
ز غنچه گل بافتادن درآمد
گلی بشکفت همچون نوبهاری
که حسنش ماه را بنهاد خاری
چنان پاکیزه و بازیب و فر بود
که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود
چو جان آمد عزیز از مصر شاهی
چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی
اگرچه کودک یکروزه بود او
به تن یکسالهای را مینمود او
چنین دانم که از دریای عنصر
نظیر او نخیزد دانهٔ دُر
به رومی کرد نام آن دلستان را
که باشد پارسی خسرو زبان را
کنیزک گفت کهاکنون وقت آنست
که رفتن به بود، کار این زمانست
به شهر خود برم این دلستان را
چو جانست او بکوشم سخت جان را
که میدانست کان گل را به ناچار
گلی در آب خواهد بود پرخار
به زهر آن نوش لب را چاره جوید
به دارو درد آن مهپاره جوید
بسی بگریست مادر از پس او
که بود آن مادر بیکس کس او
ولی چون کار سخت افتاد، ناکام
چو مرغی ماند بی دُردانه در دام
اگر ما روز و شب تدبیر سازیم
همان بهتر که با تقدیر سازیم
کنیزک دل از آن بنگاه برداشت
به کشتی در نشست و راه برداشت
دو گنجش بود در کشتی نهاده
یکی از زر دگر از شاه زاده
دو خادم نیز خدمتگار بودند
که چون کافور و عنبر یار بودند
درآمد باد و ابری سخت ناگاه
بگردانید کشتی قرب یک ماه
کنار بحر جمعی کاروان بود
شکر لب همچو شمعی در میان بود
مگر آن کاروان میشد به اهواز
به همراهی ایشان گشت دمساز
روانه شد چنان کز باد خاکی
به زیر محمل او بیسراکی
ز هر منزل به هر منزل همیشد
سبک میشد از آن کز دل همیشد
زمینی بود بگرفته سیاهی
فکنده قیر بر مه سایهگاهی
همهشب شب سیاهی میسرشتی
شتر در شب سیاهی مینوشتی
شبانروزی به ماهی ره بریدند
سر مه رهزنان در راه دیدند
به گرد کاروان بس حلقه کردند
ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند
بسی از درد دل آن دایه بگریست
که بیمن چون بود این طفل را زیست
ندارم از جهان جز نیم جانی
دهید این نیم جان را نیم نانی
که تا هر کار کهآن آید ز دستم
بدان رغبت نمایم تا که هستم
چو بس بیچاره میدیدند او را
به جان آخر ببخشیدند او را
چو خوزستان پدیدار آمد از دور
شکر را سر به ره دادند رنجور
کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد
برهنه پای و سر بر دست میبرد
گرسنه بیسر و سامان بمانده
ز جان سیر آمده حیران بمانده
طمع ببرید از دور جوانی
چو پیری ناامید از زندگانی
چو ابری بر رخ صحرا بمانده
چو باران اشک بر صحرا فشانده
ز نرگس، روی آن صحرا فرو شست
ز اشک او گل از صحرا برون رست
ز خون چشم، صحرا کرد پرگل
جهانی درد، صحرا کرد بر دل
دلش از صحن آن صحرا برون بود
تنش وابستهٔ صحرای خون بود
به زاری چشم بر صحرا نهاده
وزو فریاد در صحرا فتاده
در آن صحرا ز ابر افزون گرسته
وزو هر سنگ صحرا خون گرسته
در آن صحراش یک گرگ آشنا نه
ز صحرا در دلش جز تنگا نه
چو تنگی دید در صحرای سینه
ز سینه ریخت بر صحرا خزینه
بآخر شش شبانروز آن دلفروز
قدم میزد به ره تا هفتمین روز
چو پیدا گشت از ایوان چارم
به روز هفتمین سلطان انجم
ز چرخ نیلگون آیینه خور
سپیده سرمه ریخت از مهبط زر
چنان آن گوی زر زیر علم شد
که لوح مه ز تیغ او قلم شد
به ره در منظری پر کار میدید
یکی ایوان فلک کردار میدید
چنان از دور آن ایوان نمودی
که جفت طاق نوشروان نمودی
دکانی بود پیشش سرکشیده
فلک با بام او سر در کشیده
کنیزک سخت سستی داشت در راه
به دکانی برآمد چون به شب ماه
کجا برگ گلی را تاب باشد
که در شهری شکر بی آب باشد
به سستی سیمبر را بر بیفتاد
زبانش پیش دراز در بیفتاد
ز نرگس روی زر پر سیم کرد او
دل پرخون به حق تسلیم کرد او
چو کاری سخت آمد پیش مخروش
سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش
که حق یک در نبندد مصلحت را
که صد نگشایدت صد منفعت را
شه آن ناحیت را بود باغی
ز حوضش چشمهٔ گردون چراغی
به خوشی باغ در عالم علم بود
مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود
کنیزک بر در آن باغ خفته
دلش بیدار و عقل و هوش رفته
کجا مِه مرد بود آن مرد را نام
جوانمردی او را کهتر ایام
در آن نزدیک طفلی مرده بودش
جهان پیر جانی برده بودش
مصیبت خورده مرد از باغ میرفت
ز درد طفل دل پر داغ میرفت
زن مِه مرد با او بود همراه
ز طفل رفته اندر ناله و آه
چو دیدندنش چنان بر در بمانده
مهی ماهنوش در بر بمانده
بدو مِه مرد ظنّی بس نکو برد
به کهتر خانهٔ خویشش فرو برد
نشست القصه مرد و زن سخنور
بپرسیدند حال آن سمنبر
سمنبر گفت حال من دراز است
نمانده آب و یک نانم نیاز است
توانم دید خود را خاکساری
نیارم دید بر فرقش غباری
بشد مِه مرد حلوا برد و نانش
که طفلش مرده بود این بود و آنش
تو هم ای مرد مرده باش از پیش
که تا حلوا رسد از تو به درویش
چو حلوا خوردن تو بیش گردد
شود خون و سزای نیش گردد
ز حلوا کی بود روی سلامت
که حلوا در قفا دارد حجامت
درونت دوزخ است ای مالک خویش
طبق دارد ز جسمت هفت بندیش
گر آرندت طبق با نان ز مطبخ
طبق با نان در اندازی به دوزخ
به هر گندم که خوردی بیحسابی
دلت را با بهشت افتد حجابی
ازان یک وادیاش پیشان ندارد
که حرص آدمی پایان ندارد
اگر معده نبودی غم نبودی
خصومت در همه عالم نبودی
شنودی قصّهٔ حلوا و نان را
به سست این زلّه کن این را و آن را
کنیزک چون بسی حلوا و نان خورد
دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد
دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش
دو چشمهٔ چشم بگشاد از نم آنش
ز بیماری درآید کوه از پای
چه سنجد کاه برگی باد پیمای
برنجوری شکر شیرین نیاید
که لب را از شکر تلخی فزاید
بتراز تن شکستن زحمتی نیست
ورای تندرستی نعمتی نیست
چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار
بماند آن باغبان در رنج و تیمار
بزن گفت ای غلام تو زمانه
نهان دار این کنیزک را بخانه
که تا گر این کنیزک زار میرد
دلم این طفل را دلدار گیرد
که هرگز در همه روی زمین من
ندیدم ماهرویی مثل این من
بدین روی و بدین منظر که او راست
بماهی و بسروی ماند او راست
بجان خواهم که کارش را کنی ساز
نگیری زین شکر لب شیرخود باز
زنش گفتا بجان فرمان برم من
که گر این طفل بردم جان برم من
چنان در پرده پنهان دارم این راز
که نتواند شدن از پرده آواز
چو نور دیده او را راز دارم
بزیر هفت پردهش باز دارم
زن بد را مده نزدیک خود جای
که مردان از زن نیکند بر پای
بسی بهتر بود در کُنج خانه
عیال نیک از گنج و خزانه
چو مرد نیک رازن سازگارست
همه کارش بدان زن چون نگارست
