چون به نزغ افتاد آن دانای دین
گفت اگر دانستمی من پیش ازین
۱کین شنو بر گفت چون دارد شرف
در سخن کی کردمی عمری تلف
۲گر سخن از نیکوی چون زر بود
آن سخن ناگفته نیکوتر بود
۳کار آمد حصهٔ مردان مرد
حصهٔ ما گفت آمد، اینت درد
۴گر چو مردان درد دین بودی ترا
آنچ میگویم یقین بودی ترا
۵ز آشنای خود دلت بیگانهایست
هرچ میگویم ترا افسانهایست
۶تو بخسب از ناز همچون سرکشی
تا منت افسانه میگویم خوشی
۷خوش خوشت عطار اگر افسانه گفت
خواب خوشتر آیدت تو خوش بخفت
۸بس که ما در ریگ رو غم ریختیم
بس گهر کز حلق خوک آویختیم
۹بس که ما این خوان فرو آراستیم
بس کزین خوان گرسنه برخاستیم
۱۰بس که گفتم نفس را فرمان نبرد
بس که دارو کردش و درمان نبرد
۱۱چون نخواهد آمد از من هیچ کار
شستم از خود دست و رفتم برکنار
۱۲جذبه حق باید ازیشان کرد خواست
کین به دست من نخواهد گشت راست
۱۳نفس هر لحظه چو فربهتر شود
نیست روی آنک ازین بهتر شود
۱۴هیچ نشنود او کزان فربه نشد
این همه بشنود یک دم به نشد
۱۵تا بمیرم من به صد زاری زار
او نگیرد پند، یا رب زینهار
۱۶