چون بمرد آن مرد مفسد در گناه
گفت میبردند تابوتش به راه
۱چون بدید آن زاهدی، کرد احتراز
تا نباید کرد بر مفسد نماز
۲در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب
در بهشت و روی همچون آفتاب
۳مرد زاهد گفتش آخر ای غلام
از کجا آوردی این عالی مقام
۴در گنه بودی تو تا بودی همه
پای تا فرقت بیالودی همه
۵گفت از بیرحمی تو کردگار
کرد رحمت بر من آشفتهکار
۶عشق بازی بین که حکمت میکند
میکند این کار و رحمت میکند
۷حکمت او در شبی چون پر زاغ
کودکی را میفرستد با چراغ
۸بعد از آن بادی فرستد تیزرو
کان چراغ او بکش، برخیز و رو
۹پس بگیرد طفل را در ره گذر
کز چه کشتی آن چراغ ای بیخبر
۱۰زان بگیرد طفل را تا در حساب
میکند با او به صد شفقت عتاب
۱۱گر همه کس جز نمازی نیستی
حکمتش را عشق بازی نیستی
۱۲کار حکمت جز چنین نبود تمام
لاجرم خوداین چنین آمد مدام
۱۳در ره او صد هزاران حکمتست
قطره را حصّه ی بحر رحمتست
۱۴روز و شب این هفت پرگار ای پسر
از برای تست در کار ای پسر
۱۵طاعت روحانیون از بهر تست
خلد و دوزخ عکس لطف و قهرتست
۱۶قدسیان جمله سجودت کردهاند
جزو و کل غرق وجودت کردهاند
۱۷از حقارت سوی خود منگر بسی
زانک ممکن نیست بیش از تو کسی
۱۸جسم تو جزوست و جانت کل کل
خویش را عاجز مکن در عین ذل
۱۹کل تو درتافت جزوت شد پدید
جان تو بشتافت عضوت شد پدید
۲۰نیست تن از جان جدا ، جزوی ازوست
نیست جان از کل جدا، عضوی ازوست
۲۱چون عدد نبود درین راه و احد
جزو و کل پیوسته باشد با ابد
۲۲صد هزاران ابر رحمت فوق تو
میببارد تافزاید شوق تو
۲۳چون درآید وقت رفعتهای کل
از برای تست خلعتهای کل
۲۴هرچ چندانی ملایک کردهاند
از پی تو بر فذلک کردهاند
۲۵جملهٔ طاعات ایشان، کردگار
بر تو خواهد کرد جاویدان نثار
۲۶