خواجهٔ را طوطی چالاک بود
زهر با سر سبزیش تریاک بود
۱مدت یکسال میدادش شکر
تا بنطق آید شکر ریزد مگر
۲روز و شب در کار او دل بسته بود
ز اشتیاق نطق اودل خسته بود
۳گرچه میدادش شکر سالی تمام
او نگفت از هیچ وجهی یک کلام
۴عاقبت کاری قوی ناخوش فتاد
در سرای آن خواجه را آتش فتاد
۵چون بگرد آن قفس آتش رسید
تفت آن در طوطی دلکش رسید
۶گفت هین ای خواجه زنهار الامان
ورنه در آتش بسوزم این زمان
۷خواجه گفتش چون چنین کاری فتاد
آمدت از من چنین در وقت یاد
۸درکشیدی دم شبان روزی تمام
از کجا آوردی اکنون این کلام
۹چون ز بیم جان خود درماندی
از قصور عجز خویشم خواندی
۱۰از برای خویش پیشم خواندهٔ
دفع آتش را بخویشم خواندهٔ
۱۱گرنکردی آتشت جان بی قرار
با منت هرگز نبودی هیچ کار
۱۲یاد من پیوسته چون باد آمدت
این چنین وقتی ز من یاد آمدت
۱۳چون بکردی یاد من بیگانه وار
تن کنون در سوز ده پروانه وار
۱۴هرکه در آتش چو ابراهیم نیست
گر بسوزد همچو طوطی بیم نیست
۱۵تانیفتد کار در کار ای پسر
کی ز کار افتادگی یابی خبر
۱۶هست خلت عین کار افتادگی
گر خلیلی کم طلب آزادگی
۱۷راه تو زیر و زبر افتادنست
زآنکه بهبودت بتر افتادنست
۱۸