خسروی میرفت در صحرا و شخ
با سپاهی در عدد مور و ملخ
۱جملهٔ صحرا غبار و گرد بود
بانگ پیل و کوس و بردا برد بود
۲بود بر ره شاه را ویرانهٔ
خفته بر دیوار آن دیوانهٔ
۳شاه چون پیش آمدش او برنخاست
همچنان میبود کرده پای راست
۴شاه گفتش ای گدای خاک راه
تو چرا حرمت نمیداری نگاه
۵شاه میبینی و لشکر پیش و پس
برنخیزد چون منی را چون تو کس
۶پیش شه دیوانهٔ آزادوش
همچنان خفته زبان بگشاد خوش
۷گفت آخر از چه دارم حرمتت
یا کجا در چشمم آید نعمتت
۸گر به قارونی برون خواهی شدن
همچو قارون سرنگون خواهی شدن
۹ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه
همچو او گردی بیک پشه تباه
۱۰ور نکو روئیست در غایت ترا
کافری باشی ز ترکان ختا
۱۱ور ترا علمست و با آن کار نیست
از تو تا ابلیس ره بسیار نیست
۱۲ور تو همچون صاحب عادی به زور
سردهد چون عوج یک سنگت بگور
۱۳ور بهشت آمد سرایت خشت خشت
همچو شدادت کشند اندر بهشت
۱۴ور نداری این همه عیب و بدی
پس چو هم باشیم هر دو در خودی
۱۵هر دو از یک آب در خون آمدیم
هر دو از یک راه بیرون آمدیم
۱۶هر دو از یک زاد بر پائیم ما
هر دو از یک باد برجائیم ما
۱۷هر دو در یک گز زمین افتاده ایم
هر دو اندر یک کمین افتاده ایم
۱۸هر دو از یک مرگ خیره میشویم
هر دو با یک خاک تیره میشویم
۱۹در همه نوعی چو با تو همدمم
من چرا برخیزم از تو چه کمم
۲۰