گفت با بلبل که شادی کن کنون
زانکه دولت مر ترا شد رهنمون
۱چون بسی گفتیم از دستان تو
گل بیامد بر سر پیمان تو
۲بعد ازین شکرانه میباید مرا
زانکه کردم درد جانت را دوا
۳گفت معشوقت که از رفته مگوی
هرچه ماگفتمم از گفته مگوی
۴کز برای عذر تو گفتم غزل
از صبا بشنو که دارد در بغل
۵کرد آغاز آن سخن را کارساز
آن سخنهائی که گفته بد براز
۶سر بسر تفسیر کن در پیش او
تیرها انداخت پر از کیش او
۷کانتظارت میکشد برخیز زود
تا بمیرد هر که باشد از حسود
۸مرهمی کن با من دلداده مرد
گر همی خواهن خلاصی دل ز درد
۹گفت بلبل ای برادر راست گوی
تا در اندازم بپایت سر چو گوی
۱۰زانکه او شاهیست با خیل و حشم
پیش او مانند من صد کالعدم
۱۱بارها رفتم براهش در حضور
تا رسد از پرتو رویش چه نور
۱۲نالههای صبح آخر کار کرد
بر دل و جان فتنهٔ بسیار کرد
۱۳هیچ روزی یاد این غمگین نکرد
گوش بر آواز این مسکین نکرد
۱۴گر مرا باور بود از خواندنش
با تو گویم سعی کن آوردنش
۱۵گر بدانم یک دلست با من بجان
بر سرش بازم من این جان را روان
۱۶کس چه میداند که آن عیار چیست
خندهٔ او صبحدم از بهر کیست
۱۷تا به دام خود درآرد خاطری
خون کند جان و دل هر ناظری
۱۸ناله از طنازی او دل بداغ
ارغوان خون در جگر در صحن باغ
۱۹سنبل سیراب ازو با داغ و درد
شنبلید از جور او رخسار زرد
۲۰طوطی سازنده قمری پیش او
هست در شهر مطوق خویش او
۲۱این همه گویندگان دارد ندیم
کی کند باد من مرد سلیم
۲۲من نه آنم کو مرا بازی دهد
چون مرا در دام آرد واجهد
۲۳من ازین بازی بسی دیدم ز دهر
شهد شیرین را شناسایم ز زهر
۲۴نیر میگوئی بیا با من به راه
کانتظارت میکشد گلچهره ماه
۲۵من بقول او نیایم پیش او
زانکه من هستم قوی دلریش او
۲۶راست میگوئی نشان او بیار
تا کنم پیش نشانش جان نثار
۲۷گر نشان او بیاری بشنوم
بر چنین کردار تو من بگردوم
۲۸چون صبا بشنید از جا برجهید
از فرح آمد در آن گفت و شنید
۲۹