گفت بلبل و ای ازین جان باختن
خویش را اندر بلا انداختن
۱ای گل نوخاسته باری بیا
تا به بینی حال مسکین مرا
۲تا به بینی حال این بیچاره را
عاشق دل دادهٔ غمخواره را
۳من نمیدانم چه سازم در فراق
زانکه میسوزم ز تاب اشتیاق
۴اشک ما چون خون همی آید روان
بر رخ زرد من مسکین دوان
۵شب همه شب تا سحر از نالشم
روز روشن میدهد شب فالشم
۶کس نمیپرسد ز من حال تو چیست
این همه فریاد و سوزش بهر کیست
۷محرمی باید که همرازم شود
ساز او مانندهٔ سازم شود
۸ناز عشق خود بگویم چند حرف
کز برای چه بکردم عمر صرف
۹کس نه بیند ناله و سوز مرا
تا نه بیند همچو شب روز مرا
۱۰چند گویم با دل مسکین خود
صبر کن با دل بده تسکین خود
۱۱این نصیحت نزد تو چون ماجراست
پند من درگوش او باد هواست
۱۲چون کنم دل را بصحرا افکنم
چند ازین خود را بغوغا افکنم
۱۳عاشقی ورزیدهام من سالها
این زمان دارم از این اقوالها
۱۴کس ندارم تا بپرسد حال من
شمهٔ برگوید از احوال من
۱۵آه و فریاد از چنین کردار خویش
بازگشتم دور از پرکار خویش
۱۶من چنین بیخویشتن بنشستهام
عقد جان و تن ز هم بگسستهام
۱۷از که نالم زانکه من این کردهام
خویشتن را خویشتن آزردهام
۱۸