چون بخوانی این غزل با او بگوی
انتظارت میکشم زوتر بپوی
۱تا بخواهم عذر تو یکبارگی
زانکه از ما دیدهٔ آوارگی
۲هیچ اندیشه مکن از دشمنان
زانکه دارم بیعدد من دوستان
۳چون بدانند دوستان احوالهات
رحمت آرند بر تو و آمالهات
۴بوستان و گلستان آن تواست
بعد از این جان من و جان تو است
۵باغبان را من کنم دلخوش ز تو
گرچه در دل دارد او آتش ز تو
۶روز وشب در مجلسم باشی مقیم
نزد من باشی مرا باشی ندیم
۷آنچه میگویم برو باوی رسان
گو مترس از ناکسان و از کسان
۸کرد یک یک آن حکایتهای راز
از برای خاطر آن دل نواز
۹چون صبا را دید بلبل پیش رفت
مست عشق آمد دلش از خویش رفت
۱۰دست بوسی کرد وز جان ناله کرد
دیده را چون ابر پر از ژاله کرد
۱۱گفت نه برگردنم منت بسی
زانکه از من میکشی زحمت بسی
۱۲باز رستی از نگار سنگدل
دلبر هر جائیی پیمان گسل
۱۳