از غبارم هرچه بالا میکشد
سرمه درچشم ثریا میکشد
۱بسکه مد وحشت شوقم رساست
فکر امروزم به فردا میکشد
۲تا خرد باقیست صحرای جنون
دامن از آلایش ما میکشد
۳خوابناکان میرمند از آگهی
سایه ازخورشید خود را میکشد
۴سخت بیرنگ است نقش مدعا
عالمی تصویر عنقا میکشد
۵خون دل بیپرده است از انفعال
سرنگونی می ز مینا میکشد
۶عقل گو خون شو که تفتیش جنون
یک جهان شور از نفس وامیکشد
۷ما گرانجانان ز خود وامیکشیم
کوه از دامن اگر پا میکشد
۸تر زبانی خفت عقلست و بس
صد شکست از موج دریا میکشد
۹محمل رنگ از شکستن بستهاند
بسکه بار درد دلها میکشد
۱۰عالمی را میبرد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا میکشد
۱۱زرپرستی میکند دل را سیاه
آخر این صفرا به سودا میکشد
۱۲بار ما بیدل به دوش عاجزیست
سایه را افتادگی ها میکشد
۱۳